چقدر بگویم
رفتنت
این خانه را تاریک کرده
چقدر بنویسم
شبها که نیستی
سکوت که حکمفرما می شود
خسته که می شوم
خواب که چشمانم را سنگین می کند
می خواهم بخوابم
اما ،
شبیخون خیالت
نمی گذارد..
هر شب می آید
و از من می خواهد
تا با او خلوت کنم
و شبانه هایم
شروع می شوند
شبانه هایی تکراری
و بدون تاریخ انقضاء..
شبانه هایی
پر از هجوم خاطره هایی
که با تو داشته ام
با تو بوده ام
با تو می گفتم
با تو می خندیدم
با تو می رفتم
و با تو می آمدم..
هر شب
بیهوده ،
توی رختخوابم غلت می زنم
بیخودی،
کتابی برمی دارم
و صفحه ای را باز می کنم
تا بخوانم
اما ،
به جای نوشته ها
فقط چشمها یت را می بینم
که دارد به من
نگاه می کند
و می خندد و
می خندد و می خندد..
و دستهایت
که به سویم دراز شده اند
و مرا که غرق نگاهت شده ام
وا می دارند
که با یک امید واهی
دستم را
در عالم بیداری
به سویت دراز کنم
تا بگیرمت
تا نگذارم برو ی
و تمام شو ی
اما،
بغض و اشک
امانم نمی دهد..
و خیالت نمی رود
منتظر می ماند
تا جایی که
بیهوش می شوم
و جنازه ام
در رختخواب می ماند..
شبانه هایم
مرا دوست دارند
آنچنان که من تو را..
ولی برخلاف تو
شبانه هایم
هرگز
ترکم
نکرده اند..