|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
ماری آنتوانت: ملکه ای که تاریخ را تغییر داد!
ماری آنتوانت آخرین ملکه فرانسه برای مردم این کشور نماد اشرافی گری و تجملات و ریخت و پاش و فساد بود، اشراف زاده ای که سال 1755 در وین اتریش به دنیا آمده بود و از کودکی طوری بزرگ شده بود که انگار مشخص بود قرار است روزی ملکه بشود، البته از مادرش که به عنوان تنها زن تاریخ رم برخلاف تمام سنت ها امپراتریس روم مقدس بود هم همچین دختری بعید نبود، زنی که برای 40 سال ملکه مجارستان، کرواسی، ایتالیا، لهستان و امپراتریس روم و فرمانروای آلمان بود، ماری آنتوانت 15 همین فرزند این زن قدرتمند بود که 16 تا بچه داشت و هر کدام به واسطه ازدواج های سیاسی وارث یک پادشاهی در اروپا بودند، به همین دلیل ماری آنتوانت را هم از زمان تولدش برای ملکه شدن پرورش دادند، در واقع انگار برنامه همین بود، ماریا ترزا میخواست از دخترش استفاده کند که صلحی که تازه بعد از 7 سال جنگ بین اتریش و فرانسه به دست آمده بود را محکمتر کند، نظر لویی 15ام پادشاه فرانسه را جلب کرد که بساط ازدواج ماری آنتوانت 14 ساله را با نوه و وارث اش لویی آگوست 16 ساله را در سال 1770 فراهم کند. بدون اینکه توجهی داشته باشند که اصلا این دو نفر با هم سنخیتی دارند، آیا می توانند باهم کنار بیایند؟ یک ازدواج کاملا سیاسی آن هم درحالی که مردم فرانسه اتریش را دشمن قدیمی خودشان می دانستند و خیلی سخت قبول میکردند که ملکه آینده شان یک اتریشی باشد. ماری آنتوانت یک دختر زیبای مو طلایی و پر جنب و جوش بود که خیلی به زرق و برق و زندگی اشرافی علاقه داشت، بدون اینکه علاقه ای به مطالعه و مذهب داشته باشد، درست برعکس ولیعهد جوان که بسیار درونگرا بود، بی سر صدا بود، عاشق مطالعه و به شدت هم مذهبی، خیلی هم راحت تحت تاثیر آدم های حراف و زبون باز قرار میگرفت، که اتفاقا یکی از خصلت های ماری آنتوانت بود، خوب بلد بود با زبان بازی آدم ها را قانع کند. ماری آنتوانت به قماربازی، برگزاری و شرکت در مهمانی های پر تجمل و علاقه اش به مد شهرت داشت. وقتی همسرش قبل از نیمه شب میرفت که بخوابد تازه مهمانی های شبانه ی ماری شروع میشد، از همان لحظه ورود به کاخ ورسای، ماری خودش را بین درباریان و اشراف زاده هایی دید که خیلی از او بزرگتر بودند، ولی او سعی داشت خودش را به همه ثابت کند، به رخ بکشد، لباس های تجملاتی ابریشمی می پوشید، دستکش های عطری دست میکرد، کفش های پاشنه بلند میپوشید. او رسم و رسومات دربار را می شکست با تمام دختران و زنان دیگر دربار فرانسه فرق داشت. با لباس هایی که میپوشید بدن زنانه اش را به رخ میکشید. سعی داشت با این کارا یک پیام واضح برساند “من کاری را که دلم می خواهد می کنم.” شب ها که همسرش خواب بود تا صبح در مهمانی بود، با دوستانش گپ میزد و به رقص های بالماسکه می رفت. حتی دستور داد یک سری نقاشی در حال سوارکاری از او بکشند، کاری که اکثرا مردها انجام میدادند، بیشتر از آن حتی جرئت این را داشت که اموالی مستقل از شوهرش داشته باشد. تمام سنت های دربار فرانسه را به چالش کشیده بود. در دربار با سرکشی هایش برای خودش دشمن تراشی کرده بود و از آنجایی که هنوز بچه ای نداشت شایعه شده بود که معشوقه دارد، برای همین با شوهرش هم بستر نمیشود، گفته میشود که تا 7 سال بعد از ازدواجش با لوئی 16ام رابطه نداشت و اولین بچه آنها که دختر هم بود سال 1778 به دنیا آمد. آنها دوبار دیگر هم بچه دار شدند، یک بار سال 1781 و یک بار هم سال 1785 که هر دو آنها پسر بودند. تقریبا از 2 سال بعد، ماری کم کم بیشتر وقت خود را در پُتی تریانو؛ کاخ خصوصی اش، سپری می کرد و تقریباً همیشه از شاه دور بود و باعث شد ماجرای معشوقه داشتنش بیشتر سر زبان ها بیفتد، که البته درست هم بود، ماری از 18 سالگی که با اکسل فرسن کنت سوئدی آشنا شده بود و با او رابطه داشت، رابطه ای که تا زمان مرگش در 37 سالگی ادامه داشت. این حرف و حدیث ها و بدنامی های ماری با ملکه شدنش بیشتر هم شد، میگفتند ملکه فاسد است، مشکل اخلاقی دارد، با مردهای دربار در ارتباط است، یک اتاق پر از لباس های گران قیمت و جواهرات گرانبها دارد، تمام این حرفا در روزنامه ها هم منتشر میشد و مردم فرانسه که به شدت وضعیت اقتصادی بدی داشتند کینه کرده بودند، مخصوصا اینکه ملکه یک خارجی بود و بدتر از آن هم یک اتریشی.
جواهرات ماری آنتوانتداستان جواهرات گرانبهای ماری آنتوانت واقعا عجیب است، او یکی از بزرگترین کلکسیون های طلا و جواهرات دنیا را داشت. ولخرجی و تجملگرایی، یکی از خصوصیات ماری آنتوانت بود، البته کل دربار فرانسه همین بودند، فقط محدود به ماری نبود ولی او بیشتر به چشم می آمد و بیراه نیست اگر بگوییم که جواهرات ماری آنتوانت دلیل اصلی سقوط و مرگش بودند، جواهرات پر زرق و برق بخشی از زندگی ماری آنتوانت و نمادی از موقعیت او از لحظه ورودش به فرانسه بودند. وینسنت میلان، مورخ جواهرات فرانسوی، می گوید که ماری آنتوانت زمان ازدواج با وارث تاج و تخت فرانسه حدود دو میلیون لیور (واحد پول فرانسه در آن زمان) جواهر هدیه گرفت که معادل 24 میلیون دلار امروز بود. وقتی که لویی شانزدهم، همسر ماری آنتوانت، در سال ۱۷۷۴ بر تخت نشست، جواهرات سلطنتی فرانسه یکی از باشکوه ترین مجموعه جواهرات کل اروپا بودند. با این حال او می خواست ملکه اش مثل ویترینی برای نمایش آثار بهترین جواهر سازان پاریس مانند اوبرت و بومر باشد. ماری آنتوانت هم از ایفای این نقش خوشحال بود. در یک مورد او یک جفت دستبند الماس از بومر خرید؛ یا از یک جوهرساز دیگر به اسم (Mellerio) بود که هنوز هم قدیمی ترین جواهرساز دنیا است یک دستبند خرید که از هفت یاقوت با نقش گل و شاخ و برگ بود که روی آن ها نیمرخ هفت امپراتور رومی حک شده بود. دشمنانش از همین موضوع استفاده کردند و یک رسوایی بزرگ برایش درست کردند، آن هم درحالیکه واقعا بیگناه بود، رسوایی گردنبند الماس که سال ۱۷۸۴ اتفاق افتاد: داستان از این قرار بود که لویی پانزدهم قبل از مرگش در سال ۱۷۸۴، به بومر و باسانژ دستور داد گردنبندی منحصر بفرد برای معشوقهاش بسازند، گردنبندی که با هزینه سرسام آور 1.5 میلیو لیوری ساخته میشود، اما این گردنبند زمانی آماده میشود که دیگر پادشاه مرده بود و معشوقه اش هم از دربار اخراج شده بود. حالا این جواهرسازها مانده بودند و یک گردنبند بسیار گران که اگر کسی آن را نمی خرید ورشکسته میشدند. این جواهرسازان سعی کردند گردنبند را به ملکه جدید ماری آنتوانت و همسرش که حالا پادشاه جدید فرانسه بود بفروشند، اما آنها خریدار نبودند. بومر حتی سراغ ماری آنتوانت رفت و التماسش کرد گفت اگر این کار را نکند، خودش را میکشد اما ماری به او گفت به جای این مسخره بازی ها گردنبند را تیکه تیکه کند و جداگانه هر تیکه اش را بفروشد که ضرر نکند. اینجاست که ژان دولاموت وارد داستان میشود؛ زنی که معشوقه سفیر سابق فرانسه در اتریش بود، ماری از این سفیر خوشش نمی آمد، فکر میکرد جاسوسی اش را میکند، برای همین میخواست رابطه اش را با ملکه جدید ترمیم کند، ژان دولاموت، معشوقه اش را تشویق کرد برای ملکه نامه بنویسد؛ اما جواب های پرشور ملکه به کاردینال را خود ژان دولاموت کلاهبردار مینوشت. کاردینال احمق هم فکر می کند ماری آنتوانت عاشقش شده و با او قرار می گذارد، او به ملاقات زنی رفت که فکر می کرد ملکه است، در واقع یک روسپی بود که برای بازی در این نقش استخدام شده بود. بعد هم یک نامه تقلبی دیگر از سمت ماری به او میرسد که از او میخواهد با آن جواهرسازها یک قرار بگذارد و گردنبند الماس را از آنها بخرد، او هم خوشحال از این که دارد به ملکه خدمت میکند، میرود گردنبند را میگیرد و به آ« روسپی ای که فکر میکرد ملکه ست می دهد. ژان دولاموت که گردنبند را تحویل میگیرد الماساش را جدا میکند و در بازار سیاه میفروشد و چند وقت بعد بومر برای گرفتن دستمزدش به سراغ ملکه واقعی می رود و آنجاست که ماری میگوید روحش هم از این قضیه خبر ندارد، البته مشخص میشود داستان از چه قرار است، ژان دولاموت مجرم شناخته شد، شلاق خورد، داغ گذاشته و زندانی شد ولی در افکار عمومی این ملکه ماری بود که متقلب و مجرم باقی ماند. ولخرجیهای بیرویه او به قدری بود که مجرم بودن او را باورپذیر میکرد. داستان های غیرواقعی زیادی به ماری آنتوانت چسبانده اند، چون خیلی بین مردم منفور بود، یکی دیگر از داستان معروف او این است که میگویند وقتی صدای انقلاب بلند میشود از یکی میپرسد داستان چییست مردم چرا شورش کردند؟ از بس از حال واقعی جامعه بی خبر بود، طرف هم به او میگوید: مردم نون ندارند، ماری هم به حالت مسخره گفته است نون ندارند؟ آخی بجای آن کیک بخورند!، درصورتی که این قضیه واقعا دروغ است و حقیقت نداشته، ولی نشان میدهد چقدر مردم نسبت به او بدبین بودند، انگار شده بود نمادی از تمام پلیدی ها و فسادهای دربار فرانسه، البته خیلی هم بیراه نبود، ماری بیش از هر کس دیگری در فرانسه پول خرج میکرد. به اشخاص مورد علاقهاش هدیه های سنگین میداد و مالیات نزدیکانش را میبخشید. مخارج دربار بسیار سنگین بود و بیرون از قصر مردم گرسنگی میکشیدند. اما از آن طرف هم ریخت و پاش دربار چیز جدیدی نبود که بگوییم با آمدن ماری شروع شده بود ولی فقط او بود که در چشم مردم بود، چون خارجی بود.
سقوط حکومت سلطنتی فرانسهمخالفان سلطنت او را به ولخرجی و بی بند و باری متهم میکردند، میگفتند بچه هایش بچه های پادشاه نیستند، به جانب داری از دشمن های فرانسه مثل اتریش متهمش میکردند، مشکلات اقتصادی را به خاطرِ ولخرجیهای هنگفت او می دانستند، میگفتند او جلوی پادشاه را برای اصلاحات اجتماعی و مالی گرفته است. میگفتند سیاست خارجی کشو را او مشخص میکند تا منافع اتریش تامین بشود، از خزانه دزدی میکند و روحیه میهن پرستی را از بین برده است. این اتفاق در شرایطی می افتد که جامعه فرانسه آتیش زیر خاکستر بود و روحیه انقلابی که روز به روز قوت میگرفت، این تصویر ملکهای بیحیا و اشرافی را دستمایه قرار داد و او را ول نمیکردند. ماری خبر نداشت در حالیکه مشغول مستحکم کردن جایگاهش به عنوان ملکه است، نابودی استبداد سلطنتی شروع شده و او هم دارد با ولخرجی هایش به آن سرعت بیشتری میدهد. البته بعد از بچه دار شدن، مهمانی های آنچنانی را کمتر کرده بود، کمتر خرج میکرد ولی دیگر دیر شده بود، تصویرش به عنوان یک ملکه فاسد در ذهن مردم شکل گرفته بود. مردم به او لقب های عجیب غریب داده بودند، از آنجایی که او را مقصر بدهی های کشور می دانستند به او میگفتند مادام کسری بودجه، یا مادام دفیسیت، دفیسیت به کسی میگفتند که عقده و کمبود دارد! ماری دردسرهای خودش را هم داشت، همه چی گل و بلبل نبود، شوهرش لوئی 16ام، به خاطر افسردگی شدید بی خیال حکومت داری شده بود و ماری تنها کسی بود که میتوانست به جای او سلطنت را حفظ کند. با وجود توصیه مادرش که میگفت در سیاست دخالت نکند ماری به یک نیروی سیاسی قوی تبدیل شد و بدون حمایت شوهرش مجبور بود تا از قدرت سلطنت در برابر شورایی که روز به روز وفاداری اش کمتر میشد، دفاع کند. ماری سعی می کرد ظاهر را حفظ کند ولی درونش از اتفاقات خارج قصر ترسیده بود، وقتی در مکان های عمومی مثل سالن های تئاتر و اپرا میرفت مردم به شدت هوش میکردند. او سعی کرد تغییر کند، هزینه های دربار و تجملات اتاقش را کم کند تا شاید یکم مردم آرام تر شوند، اما این تلاش ها به چشم کسی نمیآمد. از مهمانیها، رقصها و حتی جلسات شورای مشورتی شاه، دوری میکرد و تمام توجهش را صرف بچههایش میکرد و از این میترسید که اگر بیشتر خودش را درگیر کند، شرایط بدتر بشود. در 4 جون 1789، ماری ضربه بزرگی خورد. پسر بزرگش و وارث سلطنت در 8 سالگی از دنیا رفت و زوج سلطنتی عزادار شدند. همچین مرگی که در گذشته عزای ملی تلقی میشد، در شرایطی که مردم قحطی زده دنبال زنده نگه داشتن بچه های خودشان بودند، برای کسی مهم نبود. برای زنی که به قدرت مطلقه شاهنشاهی معتقد بود، و کودکی و بزرگسالی اش را در قصر گذرانده بود، انقلاب ضد هر آن چیزی است که او بهش باور دارد و برایش زحمت میکشید. حالا آماده بود که برای فهماندن این موضوع به تودههای شورشی مردم، از زور استفاده کند. ملکه حتی برای لحظهای نمیتوانست اهداف پشت انقلاب را درک کند. تنها چیزی که میدید، خشونت و تاکتیک های خونبار رهبران انقلابی بود، و میخواست تا آخرین ذره آن را از بین ببرد. آنچه که او میدید، تلاش برای آزادی نبود، از نظرش شورش و هرجومرج بود. ماری تصمیم گرفت انقلاب را با استفاده از نیروهای مزدور سرکوب کند، فکر میکرد وقتی مردم با زور مواجه شوند به سلطنت احترام می گذارند اما اشتباه میکرد. وقتی که خبر سرکوب مسلحانه در پاریس پخش شد در ۱۴ جولای سال ۱۷۸۹، نهصد نفر از کارگران و دهقانان پاریسی به زندان باستیل حمله کردند تا از آنجا سلاح و مهمات بردارند. این حرکت به نوعی آغازگر انقلاب فرانسه بود و خیابان ها به خون کشیده شد. در حالی که سلطنت طلبان از ترس جانشان از پاریس فرار میکردند، زنی که بیش از همه در خطر بود با شوهرش ماند و مجبور بود امضای تفویض اختیارات به شورای ملی را توسط پادشاه نگاه کند. اما اینها برای جمعیت خشمگین کافی نبود. شاه امیدوار بود با اینکار تا افتادن آبها از آسیاب در قصرش در ورسای بماند. اما در ششم اکتبر همان سال، جمعیتی بیش از ۱۰۰۰۰ نفر بیرون کاخ ورسای برای بازگشت شاه و ملکه به پاریس، تجمع کردند و مجبورشان کردند به کاخ تویلری پاریس بروند. حمله به کاخ ورسای به دلیل نارضایتیهای گسترده مردم فرانسه از وضعیت اقتصادی و کمبود نان، و اعتراض به سیاستهای لوئی شانزدهم و ماری آنتوانت بود. این حمله که به “مارش زنان به ورسای” نیز معروف است که توسط گروهی از زنان پاریسی آغاز شد که به خاطر کمبود نان و قیمت بالای آن از پاریس به ورسای راهپیمایی کردند و خواستار دیدار با شاه و ملکه شدند تا مشکلات خود را بیان کنند. در نهایت، مردم موفق شدند شاه و ملکه را مجبور کنند تا به پاریس بازگردند و در کاخ تویلری سکونت کنند، که این اقدام عملاً قدرت شاه را بیشتر محدود کرد و او را تحت کنترل مستقیم انقلابیون قرار داد و تحت حصر خانگی قرار گرفتند. ماری در کالسکه تا جایی که جا داشت خود را پنهان کرد به این امید که از نگاه ها و ناسزاهای جمعیت غیرقابل کنترل در امان بماند. او از آن کاخ متنفر بود، با اینکه کاخ سلطنتی بود، اما او را به اجبار در آنجا سکونت داده بودند و مایه تحقیرش بود. حقیقت برای ماری آشکار بود؛ تودهها پیروز شده بودند و او حاضر نبود که زندانی نیروهای هرج و مرج باشد. بعد از دو سال دردآور زندگی بدون قدرت، ماری دیگر تحمل نداشت و عزمش را برای فرار از پاریس جزم کرد. در سال 1791، خانواده سلطنتی تحت پوشش مسافران عادی، مخفیانه از پاریس به سمت شهر مرزی وارن فرار کردند، نقش اصلی این فرار را معشوقه سوئدی ماری بازی کرد، تمام مقدمات فرار را او ترتیب داد، هماهنگی ها و برنامه ریزی ها همه با او بود، اما تاخیرها و تغییر مسیرهای خارج از برنامه باعث شد در وارن شناسایی شدند. و اینبار بی آبرو و تحقیر شده، با توهین و فحاشی مجبور شدند که دوباره به پاریس برگردند و دیگر عملا حکومت سلطنتی فرانسه سقوط کرد.
با وجود نفرتی که از سلطنت در فرانسه بود دیگه ماری میدانست که هیچ همدلی نمی تواند بین مردم داشته باشد، دست به دامن اقوام و رابطههای قدرتمندش شد از بردارش، لئوپولد دوم و امپراطور رم مقدس، خواست فرانسه را تحت فشار بگذارند که آزادش کنند، انقلابیون نگران بودند که اتریش دنبال بازگرداندن قدرت لوئی شانزدهم و سرکوب انقلاب باشد. این نگرانیها باعث شد که فرانسه به جای انتظار برای یک حمله احتمالی، پیشدستانه به اتریش اعلان جنگ دهد. حالا ملکه اتریشی نه تنها منفور بود، بلکه یک دشمن واقعی حساب میشد. پس از اعلام جنگ فرانسه به اتریش در 20 آوریل 1792، اتریش و متحدانش به فرانسه حمله کردند. در ابتدا، نیروهای اتریشی به همراه پروسیها وارد فرانسه شدند و جنگهای موسوم به “جنگهای ائتلاف اول” را آغاز کردند و به سرعت وارد خاک فرانسه شدند. حملات آنها موفقیتآمیز بود و به پاریس نزدیک شدند. در مواجهه با این تهدید، انقلابیون فرانسوی اعلام بسیج عمومی کردند که به نوعی فراخوان ملی برای دفاع از کشور بود. یکی از نقاط عطف این جنگها، نبرد والمی در 20 سپتامبر 1792 بود. در این نبرد، نیروهای انقلابی فرانسه توانستند حمله نیروهای پروسی و اتریشی را متوقف کنند. پیروزی در این نبرد اعتماد به نفس جدیدی به انقلاب فرانسه داد. به طور کلی، جنگ بین فرانسه و اتریش یکی از فاکتورهای مهم در گسترش انقلاب فرانسه و تغییرات بزرگ در تاریخ اروپا شد. این جنگها به مدت چندین سال ادامه پیدا کرد و در زمان ناپلئون و جنگهای ناپلئونی به شدت اوج گرفت. در 21 سپتامبر همان سال لویی شانزدهم با قانون اساسی جدیدی که توسط مجلس ملی تصویب شده بود موافقت کرد تا حداقل به صورت نمادین قدرتش را حفظ کند و در نهایت بعد از یک ماه کشتار خونین در پاریس، پادشاهی رسما سرنگون و جمهوری فرانسه تأسیس شد. اقدامات ماری، جنگ را به فرانسه کشانده بود و مردم هم جنگی علیه او ترتیب دادند. در دهم آگوست، جمعیتی مسلح با تحریک انقلابی های رادیکال به کاخ تویلری یورش بودند و با سلاخی کردن 900 گارد سوییسیای که مسئول حفاظت از خانواده سلطنتی بودند، شاه و ملکه را اسیر کردند. ماری از حصر خانگی در کاخ تولیر متنفر بود، اما قلعۀ تمپل که او و خانوادهاش را به آن منتقل کردند، یک جهنم واقعی محسوب میشد. زندانبانان با ماری که همۀ تجملاتی را که شخصیتش را شکل داده بودند، از دست داده بود، رفتار وحشتناکی داشتند. اوضاع برای او بدتر هم پیش رفت؛ مبتلا به سل شد، اما بدتر از بیماری، بدتر از لباس های مندرس، و بدتر از پوزخندها برای او این بود که نام خانوادگی سلطنتی را از او و پادشاه گرفته بودند. در واقع غرور و هویتش را از او گرفته بودند. با تغییر نام خانوادگی، خانوادۀ سلطنتی به “کاپه”، به خاندانی که بیش از هزار سال بر فرانسه حکومت کرده بودند، پایان داده شد. در ژانویه همان سال جمهوری جدید، شاه را در یک دادگاه نه به عنوان پادشاه بلکه به عنوان یک شهروند عادی به اتهام خیانت به کشور محاکمه و به اعدام محکوم کردند و در ۲۱ ژانویه سرش را به گیوتین سپردند. بعدش هم با وجود خواهش های ماری، پسرش و بعد ه م دخترش را از او جدا کردند. او یک ماه را در حبس انفرادی هولناک در سلولی نمناک گذراند. ولی خیلی زود سرنوشت خودش هم مشخص شد. در چهاردهم اکتبر، یک ماه بعد از حکومت وحشتی که جان دهها هزار فرانسوی را گرفت، ماری را بردند تا در برابر دشمنانش در دادگاه انقلابیون حاضر شود. اتهامات ماری بیشتر علیه شخصیتش بود تا سیاست هایش؛ اتهاماتی که بعضا غیر واقعی و نشان دهنده کینه عمیق انقلابی ها نسبت به آخرین ملکه فرانسه بود، ترتیب دادن مهمانیهای جنسی در ورسای، ترتیب دادن قتل عام گارد سوییسی، ارسال پول فرانسه به اتریش، و زننده تر از همۀ اینها، سواستفادۀ جنسی از پسرش، حکم دادگاه هم از قبل مشخص بود، گناهکار شناخته شد و به اعدام محکوم شد.
در شب قبل از اعدام، او آخرین کلمات خود را برای الیزابت، خواهر شوهرش نوشت. نوشته بود: « خواهر عزیز و دوست خوب من، میدانم که شما در این لحظه از زندگیام، نگران منید. من به شما مینویسم تا آخرین احساسات خود را ابراز کنم و به شما بگویم که از درد و رنجهایی که من در این لحظه تحمل میکنم، نمیتوانم چیزی بگویم که بیشتر از آنچه که خودتان احساس میکنید، باشد. من میدانم که شما با قلبی شکسته در حال تحمل این وضعیت هستید. لطفاً بدانید که شما و خانوادهام همیشه در فکر من هستید و در دعاهایم حاضر خواهید بود. من از شما میخواهم که در این شرایط دشوار، از فرزندانم مراقبت کنید و آنها را در امنیت نگه دارید. امیدوارم که خداوند به شما قدرت دهد تا این لحظات سخت را تحمل کنید. من به شما و خانوادهام اعتقاد و امید دارم و همیشه در قلبم به شما فکر خواهم کرد. ». خود الیزابت هم سال بعد توسط همین دادگاه های حکومت وحشت اعدام شد. در لحظاتی قبل از اعدام ماری آنتوانت، وقتی کشیش به او نزدیک شد و گفت شجاعت داشته باش، ماری پاسخ داد؛ «شجاعت؟ لحظهای که درد و رنجهای من قرار است به پایان برسد، لحظهای نیست که شجاعت من را شکست دهد.» ماری در هنگام اعدامش، شجاعت و صلابت یک ملکۀ واقعی را از خود بروز داد. اما مشکل دقیقاً همین جا بود: او ملکهای به معنای حقیقی کلمه بود. او به دنیا آمده بود تا ملکه باشد، تربیت شده بود تا ملکه باشد، و وظایف خود را به عنوان ملکه انجام میداد؛ اما فرانسه ملکه نمیخواست. او را با لباسی که رنگ و بویی از آن لباس های فاخر پر زرق و برگ گذشته اش را نداشت برای اعدام بردند و در 16 اکتبر 1793 سرش را به گیوتین سپردند تا زندگی سخت و هولناک منفور ترین ملکه فرانسه به پایان برسد. شایعه ای هست که میگویند تمام موهای سر ماری موقع اعدام سفید شده بود، دیگر خبری از آن موهای طلایی و زیبا نبود، این داستان آنقدر جدی مطرح شده بود که اصلا به این سندروم که واقعی هم هست لقب سندروم ماری آنتوانت را دادند، جسدش هم همراه سرش در قبری بی نام و نشان دفن کردند، اما خاطرۀ ماری آنتوانت به عنوان ملکۀ منفور و ابدی فرانسه در ذهن ها باقی ماند که حتی در مراسم افتتاحیه المپیک 2024 فرانسه به آن اشاره شد. بسیاری از جواهرات ماری آنتوانت بعد از مرگش توسط حکومت انقلابی به حراج گذاشته شد و با قیمت های بالایی به کلکسیون دارهای داخلی و خارجی فروخته شد تا بخشی از منابع مالی حکومت جدید تامین بشود، بیش از 2 قرن بعد از مرگ ماری آنتوانت بسیاری از جواهراتش، حتی لنگ کفشش یا ساک دستی اش به قیمت های بالا در حراجی های مختلف فروخته شد، گردنبند الماسش با قیمت سرسام آور 36 میلیون دلار فروش رفت، البته این بار کسی به این ریخت و پاش ها اعتراضی نکرد و به خریدارانش اتهامات دروغین وارد نکرد. یک سری نامه هم از آن دوران باقی مانده که ماری آنتوانت به معشوقه سوئدی اش نوشته بود، داستان این نامه خیلی جالب است، پر از خط خوردگی هایی بوده که اصلا مشخص نبود کی و چرا این قسمت ها را خط زده بوده و اصلا چی نوشته شده بود، در سال 2021 متن نامه مشخص شد. نامهها در حد فاصل جون سال ۱۷۹۱ تا آگست ۱۷۹۲ رد و بدل شدهاند؛ زمانی که خانواده سلطنتی درگیر حصر و فرار و زندان و این داستان ها بودند، تقریبا 15 تا نامه بوده که توسط خانواده فرسن برای چندین نسل نگهداری شده بودند، بررسی کردند و دیدند که این نامه ها در مورد اتفاقات سیاسی و البته حسی است که ماری به معشوقه اش داشته، کلمه هایی مثل دوست داشتنی، دیوانه وار، کلمه هایی که بار احساسی داشتند خط خطی شده بودند و جالب این است که خود فرسن این کلمه ها را خط زده که آبروی ملکه حفظ بشود چون میخواست نامه ها را نگه دارد و میترسید بعدا یک زمانی دست نا اهلش بیفتد. از همین نامه ها هم محققان مطمئن شدند یک رابطه احساسی بین این دو نفر بوده. [ دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ ] [ 11:19 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||