لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

آزرمیدخت ساسانی

آزرمیدخت در شاهنامه

آزرمیدخت در مدت کوتاهی بعد از سلطنت خواهرش بر تخت شاهی نشست، زیرا پس از پوراندخت، برادر خسرو سوم به مدت کمتر از یک ماه سلطنت کرده بود. پادشاهی شش ماه‌ی او نیز که در سال 631 میلادی به سلطنت رسیده بود توسط رستم فرخزاد به پایان رسید. پس از قتل آزرمیدخت جنگ‌های متناوب اعراب مسلمان و ایران از سال 633 تا 643 میلادی شروع شد که در نتیجه‌ی آن حکومت ساسانیان به پایان رسید. با پیروزی و استقرار اعراب مسلمان تاریخ ایران را دو بخش قبل و بعد از اسلام تقسیم کرده‌اند. درباره شرح زندگی آزرمیدخت نیز همانند خواهرش نا چیز است و تنها به همان منابع اندک استناد شده است. اغلب روایات درباره آزرمیدخت ناهماهنگ و متفاوت می‌باشد. برخی آن‌ها غیر منطقی به نظر می‌رسد چنان که اگر کمتر از شش ماه حکومت کرده است چگونه فرصت بنا کردن کاخ را در اوضاع آشفته برای خود داشته است. به عنوان مثال حتی در مورد سرنوشت آنان نیز دیدگاهی واحد وجود ندارد. با توجه به آن که در مرگ آنان ابهامی وجود ندارد و خود عبدالعظیم رضایی نیز به نقل از ابن اثیر می‌گوید آزرمیدخت با خوردن زهر خودکشی کرد در برداشتی عجیب می‌نویسد: «پس از کشته شدن رستم و فرار یزدگرد از مداین روشن نیست که پوراندخت کجا رفت و آذرمیدخت چه شد. زنده ماندند یا همراه یزدگرد آواره شدند یا به جایی در خاور ایران رفتند. به هر حال به دست تازیان مسلمان گرفتار نشدند و از این رو می‌توان گفت که چون مداین به دست تازیان افتاد آن‌ها جایی دیگر رفته یا مرده بودند.»[1]

گویا آن چه که سرنوشت آزرمیدخت را رقم زده است مربوط به همان روایت بلعمی می‌باشد که رستم به خوانخواهی پدر قیام می‌کند. بلعمی در این رابطه می‌نویسد: «چون آذرمیدخت بر تخت شاهی نشست دادگری کرد. وی کسی را به وزیری نگماشت و پادشاهی را خود اداره می‌کرد به رأی و تدبیر خویش و در همه فرزندان خسرو از وی نیکوتر نبود. در این هنگام مردی بود که کسی از وی بزرگتر نبود به اصل و نسب و مردی و اسپهبد خراسان بود و پرویز او را فرمانروایی خراسان داده بود و نام وی فرخ هرمزد بود. خود او در بارگاه خسرو خدمت می‌کرد و پسر خویش رستم را به جانشینی خود به خراسان گسیل داشته بود. این هرمزد کس نزد آذرمیدخت فرستاد و پیام داد چه باشد اگر تو مرا به شوهری بپذیری؟ آذرمیدخت پاسخ داد اگر پیش از این گفته بودی، می‌کردم ولی شهبانوی جهان نشاید که شوهر کند به پیدا و مرا در کشور به چون تو بی نیاز است و من نیز خواهانم. پس از این میانه چنان باید که امشب با تو گرد آیم. چون تاریک شود تو به کاخ من آی تنها، تا من امیر حرس را بگویم که مرا با تو تدبیری هست در کار کشور تا تو را پیش من آورد و امشب با هم شادی کنیم. فرخ هرمزد چنین کرد و امیر حرس را گفت شهبانو مرا خوانده است. امیر حرس، آذرمیدخت را آگاهی داد که فرخ هرمزد آمده و چشم به راه است. ملکه گفت برو و سرش برگیر و پیش من آر. امیر حرس بیامد و سر او را برید و پیش شهبانو آورد. پس آذرمیدخت دستور داد سر و تنش را یک جا بر در کوشک بیفکندند. دیگر روز چون سپاه به کاخ شهبانو آمدند فرخ هرمزد را کشته دیدند. این فرخ هرمزد در زن خواستن و شهوترانی شناخته شده بود به این کار. سپاه ترسید و از امیر حرس پرسید او چه گناه کرده است؟ گفت: گناهی نابخشودنی کرده که باید کشته می‌شد. پس دانستند که آهنگ شهبانو کرده، خاموش شدند و فرخ هرمزد را بدان کار سرزنش کردند. رستم فرخزاد فرمانروای خراسان چون از این رویداد با خبر شد به مداین سپاه کشید و با آذرمیدخت جنگید و او را گرفت و کور کرد و پس از آن بکشت و امیر حرس را نیز بکشت. پادشاهی آذرمیدخت شش ماه بود.»[2] در هر صورت ابراز عقاید در مورد آزرمیدخت متفاوت است و در این جا به دو روایت دیگر اشاره می‌گردد:

__ «ملکه آزرمیدخت در زمانی که خاک اهورایی ایران دوران مغشوش و بیمارگونه پس از فرمانروایی خسروپرویز را می‌گذراند پس از «پیروز دوم» بر تخت کیانی نشست. او به گفته فردوسی بر داد و آیین پای‌بند بود و به پاک اندیشی و دادگستری شهرت داشت. به مدت شش ماه کشتی شکسته ایران زمین را در آن دریای توفانی به پیش راند، اما سرانجام سپهبد فرخ هرمزد که به گفته‌ای از اسپهبدان آذربایجان و به گفته‌ی دیگری از خراسان بود و از دیرباز دل به مهر آن شاه‌بانوی خوب روی بسته و گذشته از آن سودای حکمروایی را نیز در سر می‌پرورانید به خواستگاری او آمد. آزرمیدخت که به سبب نا امنی زمان نمی‌توانست با صراحت او را از خود براند در نهان وسیله کشتن او را فراهم آورد، اما به زودی راز نهان از پرده برون افتاد و رستم فرخ زاد سردار نامور ایرانی که پسر فرخ هرمزد اسپهبد از دست رفته بود به خونخواهی پدر، آزرمیدخت را از سلطنت برانداخته و دیدگان درخشان او را از نور بینایی خالی ساخت. از پایان این زندگانی این بانوی سیاستگزار باستان آگاهی دقیقی در دست نیست و چگونگی مرگ او که بی گمان در پنهان صورت بسته است در پرده‌های هزارتوی تاریخ به خواب فرو رفته است.»[3]

__ «رستم پسر فرخ هرمز، همان که به روزگار بعد، یزدگرد او را به جنگ عربان فرستاد، به خراسان (و به قولی در آذربایجان و ارمنیه) جانشین پدر بود و چون از کشتن وی خبر یافت با سپاهی بزرگ به مداین آمد و چشمان آزرمیدخت را میل کشید و او را بکشت و به قولی او را زهر داد. این واقعه به سال دهم هجرت بود.

مدت پادشاهی آزرمیدخت را طبری و مسعودی شش ماه نوشته‌اند. فصیح خوافی نام او را اورمی دخت آورده و مدت پادشاهی‌اش را چهار ماه ذکر کرده است. او فرخ زاد را که بر آزرمیدخت عاشق شد از فرزندان پرویز دانسته که آزرمیدخت او را وزارت داد. مستوفی نیز مدت پادشاهی آزرمیدخت را چهار ماه ذکر کرده و درباره‌اش گوید: بنت پرویز بعد از خواهر پادشاه شد. به غایت جمیله و عاقله و زیرک بود. امیر لشکرش خواست که با او عشقبازی کند. او را به خلوت راه داد و بکشت. به نقل گردیزی، آزرمیدخت سخت با داد و رأی بود و همیشه (داد خواهان را) تیمار کشیدی و سخن ایشان بشنیدی و انصاف ایشان بدادی از یکدیگر، و نیکو نگرش بود. ابن بلخی نیز گوید: زنی عاقل بود. و بلعمی نوشته است چون آزرمیدخت به ملک اندر نشست عدل و داد کرد و کس وزیر نکرد و پادشاهی خود نگه می‌داشت به رأی و تدبیر خویش، و در همه‌ی آل کسری از او نیکو روی‌تر نبود. صاحب مجمل‌التواریخ او را خواهر بوراندخت و دختر کسری پرویز می‌داند، لیکن نه از یک مادر و می‌نویسد در فیروزنامه هم دختر انوشیروان گوید: نام او خورشید و پدرش به لقب آزرمی خواندی از دوستی که وی داشتی.

پیراهن آزرمیدخت سرخ منقش به نقوش (ملون)، شلوارش آسمان گون و مرصع، تاجش سبز بود، بر تخت نشسته، بر دست راستش تبرزین و به دست چپ به شمشیر (تیغ) تکیه زده. او زیرک و نیرومند و زیبارو بود. آن گونه که در گزارش‌ها آمده، آزرمیدخت در ده قرطمان از روستای ابخاز آتشگاهی ساخت و به ناحیه‌ی اسد آباد در هامون قصری بنا کرد به نام خویش آزرمیدخت و نشستنگاه بزرگوار بر سر تل، که اثر آن تا سده ششم هجری هنوز به جا و معلوم بود است.»

[ شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ ] [ 12:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا