لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

ابله

  • عنوان اصلی : The Idiot
  • نویسنده: فئودور میخائیلوویچ داستایوفسکی
  • کشور: روسیه
  • سال انتشار: ۱۸۶۹
  • ژانر: رمان تاریخی و فلسفه
  • مناسب برای: همه افراد
  • امتیاز کتاب: ۴.۱۸ از ۵ (بر اساس وبسایت‎ goodreads.com‏)
  • بهترین ترجمه: ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه؛ ترجمه مهری آهی، نشر خوارزمی

معرفی کتاب

رمان «ابله» یک از آثار برجسته فئودور داستایفسکی است که در سال‌های ۱۸۶۸–۱۸۶۹ به زبان روسی منتشر شد. داستایفسکی این رمان را شخصی‌ترین رمان خود نامیده است و در آن بخشی از تجربیات خود را بیان کرده است.

در رمان ابله داستایوفسکی با الهام از تصویری از رنج مسیح، شروع به خلق قهرمانی با «روحی زیبا» و پیگیری سرنوشت چنین فردی در هنگام تماس با واقعیت بی‌رحمانه جامعه معاصرش می‌کند.

کتاب ابله درواقع داستان رویارویی شخصیت‌های جوان طبقه مرفه روسیه است که از سر عشق یا غرور درگیر عواطف و فشارهای روحی می‌شوند و در تلاشند موقعیت خود را مستحکم کنند.

رمان زمانی شروع می شود که شاهزاده میشکین بی گناه مبتلا به صرع به سن پترزبورگ می رسد و خود را در شبکه ای از روابط خشونت آمیز و پرشور می بیند که منجر به باج گیری، خیانت و در نهایت قتل می شود.

خلاصه کتاب ابله

شاهزاده لو نیکولایویچ میشکین، جوانی با موهای روشن در اواخر بیست و شش سالگی و از نوادگان یکی از قدیمی‌ترین خاندان های روسیه، در یک صبح نوامبر به سن پترزبورگ می‌رسد. او چهار سال گذشته را برای درمان «ابله» بودن و صرع خود در یک کلینیک سوئیس گذرانده است.

تنها خویشاوند بسیار دور میشکین در سن پترزبورگ، لیزاوتا پروکوفیونا یپانچین است. مادام یپانچین همسر ژنرال یپانچین، مردی ثروتمند و محترم در اواخر پنجاه سالگی است. شاهزاده با خانواده یپانچین‌ آشنا می‌شود که دارای سه دختر به نام‌های الکساندرا، آدلایدا و آگلایا هستند که آگلایا کوچکترین دختر و زیباترین آنهاست.

ژنرال یپانچین دستیار جاه طلبی به نام گاوریل آردالیونوویچ ایولگین (ملقب به گانیا) دارد که میشکین او را در هنگام بازدید از خانه یپانچین‌ ملاقات می‌کند. همچنین در این بازدید از خانه پرتره آناستاسیا فیلیپوونا را می‌بیند و زیبایی غرورآمیز و رنج پنهان آناستاسیا عمیقاً بر او تأثیر می‌گذارد.

گانیا، اگرچه عاشق آگلایا است، اما در تلاش برای ازدواج با آناستاسیا فیلیپوونا باراشکوف، یک “زن با زیبایی فوق العاده کشنده” است که زمانی معشوقه اشراف زاده ای به نام توتسکی بوده است. توتسکی قول داده است درصورتی که به گانیا با آناستاسیا فیلیپوونا ازدواج کند، ۷۵۰۰۰ روبل به او بدهد. از آنجایی که همه میشکین را فردی بسیار بی گناه و ابله می‎دانند، گانیا آشکارا موضوع ازدواج پیشنهادی را در مقابل شاهزاده مطرح می‌کند.

شاهزاده اتاقی را در آپارتمان ایولگین اجاره می‌کند که گانیا، و خانواده اش و چند مسافر دیگر در آن زندگی می‌کنند. در ادامه داستان آناستاسیا از آن آپارتمان بازدید می‌کند تا گانیا و دیگران را به جشن تولد خود دعوت کند. در حین بازدید آناستاسیا سعی می‌کند به خانواده گانیا توهین کند، زیرا آن‌ها او را به عنوان همسر احتمالی گانیا قبول نکرده اند اما میشکین اما او را متوقف می‌کند.

در ادامه جماعتی از افراد مست‌ و سرکش‌ به سرپرستی پارفیون سمیونوویچ روگوژین، یک جوان بیست و هفت ساله با موهای تیره که عاشق آناستاسیا فیلیپوونا است، از راه می‌رسند. روگوژین قول داده ۱۰۰ هرار روبل در جشن تولد آناستاسیا فیلیپوونا که برای آن شب برنامه ریزی شده است بیاورد و آناستاسیا در آنجا اعلام کند که آیا با گانیا ازدواج خواهد کرد یا خیر.

تصویری از خلاصه کتاب ابلهآناستاسیا فیلیپوونا به توصیه شاهزاده پیشنهاد گانیا را رد می کند. اما روگوژین با ۱۰۰ هزار روبلی که قول داده وارد می‌شود، اما ناگهان خود میشکین به آناستاسیا پیشنهاد ازدواج می‌دهد و اعلام می‌کند که اخیراً متوجه شده ارث زیادی به او تعلق گرفته است. آناستاسیا فیلیپوونا اگرچه از چنین پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای توسط قلبی صادق و سخاوتمند شوکه شده است، اما خود را فقط لایق بودن با روگوژین می‌داند، بنابراین مهمانی را با روگوژین و گروهش ترک می‌کند.

شاهزاده میشکین شش ماه آینده را به دنبال آناستاسیا فیلیپوونا می‌گردد و او از روگوژین به سمت شاهزاده می‌آید و برمی‌گردد. ارث میشکین کمتر از حد انتظار است و پس از دادن مطالبات طلبکاران و سهمیه اقوام ادعایی که بسیاری از آنها تقلبی هستند، حتی بیشتر کاهش می‌یابد.

در نهایت شاهزاده به سن پترزبورگ باز می‌گردد و از خانه روگوژین که مکانی تاریک و ترسناک است دیدن می‌کند. آن‌ها درباره مذهب بحث می‌کنند و صلیب‌هایشان را به نشانه برادری بین هم رد و بدل می‌کنند.

با این حال، در اواخر همان روز، روگوژین تلاش می‌کند تا میشکین را در سالن هتل با چاقو بکشد. اما شاهزاده به طور ناگهانی دچار صرع می‌شود و نجات می‌یابد.

چند روز بعد، میشکین عازم پاولوفسک، شهری در نزدیکی می‌شود که برای اقامت تابستانی در میان اشراف سن پترزبورگ محبوب است. شاهزاده چندین اتاق را از لبدف، یک کارمند سرکش اجاره می‌کند. بیشتر شخصیت‌های رمان هم تابستان خود را نیز در پاولوفسک می‌گذرانند.

بوردوفسکی، مرد جوانی که ادعا می‌کند پسر پدر میشکین است، نزد شاهزاده می‌آید و از او تقاضای سهمیه ای در ارثیه را می‌کند. بوردوفسکی توسط گروهی از مردان جوان گستاخ حمایت می‌شود. اگرچه ادعای بوردوفسکی تقلبی است اما میشکین حاضر و مایل است که از نظر مالی به بوردوفسکی کمک کند.

شاهزاده بیشتر وقت خود را با خانواده یپانچین‌ می‌گذراند. خیلی زود اطرافیان متوجه می‌شوند که او عاشق آگلایا است. با این حال، آگلایا دختری مغرور، با اراده و دمدمی‌مزاج، از اعتراف به عشق خود به شاهزاده میشکین امتناع می‌ورزد و حتی اغلب آشکارا او را مسخره می‌کند.

اما خانواده آگلایا کم کم با شاهزاده به عنوان نامزد آگالیا برخورد می‌کنند و حتی یک مهمانی شام با مهمانان مشهور زیادی که اعضای جامعه عالی روسیه هستند، برگزار می‌کنند.

میشکین در جریان یک سخنرانی پر شور و آتشین درباره مذهب و آینده اشراف، به طور اتفاقی یک گلدان زیبای چینی را می‌شکند. بعد از ظهر یک حمله صرعی خفیف را از سر می‌گذراند. به این ترتیب مهمانان و خانواده متقاعد می‌شوند که شاهزاده به ظاهر بیمار مناسب آگلایا نیست.

با این حال آگلایا از میشکین چشم پوشی نمی‌کند و حتی ملاقاتی بین خود و آناستاسیا فیلیپوونا ترتیب می‌دهد که نامه‌هایی برای آگلایا می‌نویسد تا او را متقاعد کند با میشکین ازدواج کند. در طول این ملاقات، دو زن شاهزاده را مجبور می‌کنند که بین عشق خود به آگلایا و عشق ترحم آمیزش به آناستاسیا فیلیپوونا یکی را انتخاب کند.

میشکین برای مدت کوتاهی تردید می‌کند، که باعث می‌شود آگلایا فرار کند و همه امیدها برای نامزدی بین آن‌ها را از بین می‌رود. آناستاسیا فیلیپوونا می‌خواهد دوباره با شاهزاده ازدواج کند، مراسم عروسی میشکین و آناستاسیا برنامه ریزی می‌شود. اما در روز عروسی و در راه کلیسا، آناستاسیا ناگهان در میان جمعیت به سمت روگوژین می‌رود و با او فرار می‌کند.

شاهزاده روز بعد آن دو را تاسنت پترزبورگ تعقیب می‌کند و متوجه می‌شود که روگوژین در طول شب به آناستاسیا چاقو زده است و او را کشته است.

در آخر داستان روگوژین به پانزده سال کار سخت در سیبری محکوم می‌شود، شاهزاده میشکین عقل خود را از دست می‌دهد و به آسایشگاه سوئیس باز می‌گردد.

تجزیه و تحلیل کتاب ابله

رمان “احمق” تجلی ایده‌های خلاقانه داستایوفسکی می‌باشد، قهرمان اصلی رمان یعنی شاهزاده لئو نیکولایویچ میشکین، طبق تصویرسازی نویسنده “یک شخص واقعاً زیبا” است که تجسم اخلاق خوب و مسیح می‌باشد. و به خاطرمهربانی و صداقت، بشردوستی فوق العاده اش در دنیای پول و ریا است که میشکین را «ابله» می‌نامند.

شاهزاده میشکین بیشتر عمر خود را در انزوا گذرانده است و وقتی به میان انسان‌ها می‌آمد نمی‌دانست با چه حوادث غیرانسانی و بی رحمی‌باید روبرو شود.

میشکین به طور نمادین رسالت عیسی مسیح را به انجام می‌رساند و مانند او دوست داشتنی است. درست همانطور که مسیح سعی می‌کند به همه افرادی که او را احاطه کرده اند کمک کند، میشکین هم سعی می‌کند با مهربانی و بینش باورنکردنی خود روح آنها را درمان کند.

تصویر شاهزاده میشکین مرکز رمان است، تمام خطوط داستانی و قهرمانان با آن مرتبط است و همچنین مرکز رمان تضاد قابل توجهی بین فضیلت لئو نیکولایویچ میشکین و روش معمول زندگی جامعه سکولار را نشان می‌دهد.

داستایوفسکی در رمان ابله توانست نشان دهد که حتی برای قهرمانان نیز این تضاد وحشتناک به نظر می‌رسد، آنها این مهربانی بی‌حد و حصر را درک نکرده و در نتیجه از آن می‌ترسند.

رمان پر از نماد است، همانطور که گفت شد شاهزاده میشکین نماد عشق مسیحی است، ناستاسیا فیلیپوونا – نماد زیبایی است. حتی نقاشی “مسیح مرده” دارای شخصیت نمادین است، که به گفته شاهزاده میشکین، با تأمل در آن می‌توان ایمان خود را از دست داد.

همان طور که در رمان به تصویر کشیده می‌شود، نقصان‌های ایمان و معنویت عامل فاجعه ای است که در پایان رمان رخ داده است و اهمیت آن به گونه‌های مختلف مورد توجه قرار می‌گیرد. توجه نویسنده به این واقعیت است که زیبایی جسمی‌ و روحی در دنیایی که فقط سود را مهم می‎‌داند، از بین می‌رود.

بخش هایی از متن کتاب ابله

“زیبایی جهان را نجات خواهد داد”

«فراموش نکنیم که علل اعمال انسان معمولاً بسیار پیچیده‌تر و متنوع‌تر از توضیح‌هاتی است که ما بعدا درباره آنها ارائه می‌کنیم.»

“بدبخت بودن و دانستن بدترین‌ها بهتر از شاد بودن در بهشت ​​احمقان زندگی کردن است.”

“در انتهای هر اندیشه جدید بشری، هر فکر نابی یا حتی هر فکر جدی که در هر مغزی ظهور می‌کند چیزی وجود دارد که هرگز نمی‌توان آن را به دیگران منتقل کرد، حتی اگر فرد چندین کتاب درباره آن بنویسد ؛ چیزی باقی مانده است که نمی‌توان آن را از مغز تان بیرون آورد و برای همیشه با شما می‌ماند. و با آن خواهید مرد، بدون اینکه مهمترین ایده خود را با کسی در میان بگذارید.”

“فقدان اصالت در همه مکان‌ها و در همه جای دنیا از قدیم الایام همیشه سرآمدترین صفت و توصیه انسان فعال و کارآمد و اهل عمل بوده است.”

“بزرگ‌ترها نمی‌دانند که یک کودک می‌تواند حتی در سخت‌ترین حالت‌ها هم می‌تواند توصیه‌های بسیار خوبی ارائه بدهد.”

«من ابله‌ای هستم با قلب اما بدون مغز، و تو ابله‌ای با مغز اما بدون قلب هستی. و ما هر دو ناراضی هستیم و هر دو در رنج به سرمی‌بریم.»

“کسی نمی‌تواند همه چیز را یکباره درک کند، نمی‌توانیم از اول با کمال شروع کنیم! برای رسیدن به کمال باید با نداشتن آگاهی نسبت به چیزهای زیادی شروع کرد. و اگر چیزها را خیلی سریع بفهمیم، شاید نتوانیم آنها را به طور کامل درک کنیم.»

“این زندگی است که مهم است، خود زندگی – یعنی فرآیند کشف، فرآیند ابدی و همیشگی، نه خود کشف کردن.”

“الان تقریبا وجود ندارم و می‌دانم. خدا می‌داند به جای من چه چیزی در من زندگی می‌کند.”

[ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳ ] [ 8:14 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا