یک دانه ازقبیله ی خمیازه ام که خواب
صد سال می شود که رهایم نمی کند
دیگر لبان مادر زاینده ی بهار
بین نماز ابر دعایم نمی کند !
هر لحظه بوی خاک مرا گیج می کند
من غرق حس رویشم ازدانه تا درخت
آسان نمی شود برسم تا ستاره _ ماه
راهم به سمت خانه ی خورشید ؛ دور _ سخت !
یک دانه ام که هر شب و هر روز توی خواب
قد می کشم به سمت دوتا کوچه دور تر
یک جفت بال می خرم از دست شاپرک
بعدش به سمت خانه ی مهتاب بال و پر !
در خواب دیده ام که گل سرخ می شوم
ناز مرا یکی دو سه پروانه می خرد
کابوس من شبی ست که پاییز بد سرشت
چنگال مرگ می شود و غنچه می درد!!
هر لحظه توی غربت این خاک خانگی
با چند کرم بسترم آزرده می شود
عادت نمی کنم ، بدنم تیر می کشد
از وول وول و چندش این کرم های بد!
دنبال رد پای بهارم ، اگر چه نیست
ردی که عقده از دل این دانه وا کند
بیچاره این دلم که توانش نمانده تا
با کرم های زشت ، در این خاک تا کند!!
ای مادر بهار ! برایم دعا بخوان
از عمق خاک ها برسم روی این زمین
من خسته ام ، تو خوب مرا درک می کنی
یک دست سبز باش مرالمس کن .