لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

در شهر ، دلبری که بخندد به ناز نیست

عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست

برق صفا نمانده به چشمان دلبران

دیدار هست و دیده‌ی عاشق نواز نیست

ساقی مریز باده که می‌دانم این شراب

مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست

رازیست بر لبم که نخواهم سرودنش

مردیم از این که محرم دانای راز نیست

مردم اگر چه قصه‌ی ما ساز کرده اند

ما را زبان مردم افسانه‌ساز نیست

آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما

روی نگار و جام می و اشک ساز نیست

ای تازه گل مناز به گلزار حسن خویش

ناز این همه به چهره ی گلهای ناز نیست

سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی

نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست

[ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 12:33 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا