لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

دیوانه مگر کیست منم با نفسی تنگ
دل خسته ز دنیا و چنین مردم دلسنگ

این عمر دگر رفت مرا همنفسی نیست
‌خواهم که شوم راحت از این مردم صد رنگ

امشب دگر این عمر گرانمایه چه ارزد
وقتیکه تویی با دل پر غصه و دلتنگ

خواهم که شود حبس در این سینه دگربار
این آه که هر دم بزند بر دل من چنگ...

[ دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 14:50 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا