|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
روشی برای متوقف کردن گفتگوی درونی :
10- درست راه رفتن: یعنی اینکه هنگام راه رفتن در محدوده دید خود بر روی شیء خاصی تمرکز نکنیم و مستقیما به چیزی نگاه نکنیم. این کار با چپ کردن چشمان ممکن است تا از آنچه که به خودی خود در زاویه دیدمان قرار میگیرد تصویر وسیعتری داشته باشیم. کاستاندا مي گويد: "در اوايل آشناييمان، دون خوان، روش ديگري را برايم شرح داده بود. بدين ترتيب که بايد بدون آن که نگاهم را روي چيز به خصوصي متمرکز کنم، در مسيري طولاني راه بروم و مستقيماً به چيزي نگاه نکنم. چشم ها را کمي چپ کنم تا از آنچه به خودي خود در زاويه ديد قرار مي گيرد، تصوير گسترده تري داشته باشم. گر چه آن موقع نفهميدم، اما او اصرار داشت اگر بدون تمرکز به نقطه اي در نزديکي افق نظر بيندازم، مشاهده ي تمام چيزهايي که در ميدان ديد قرار دارد، در يک آن، امکان پذير مي گردد. سال ها اين کار را بدون آن که تغييري در آن ببينم تمرين کردم . منتظر تغيير و تحولي نيز نبودم، ولي روزي در کمال تعجب دريافتم که حدود ده دقيقه است راه مي روم، بي آن که کلمه اي به خود گفته باشم. در آن حالت، آگاه شدم که متوقف کردن مناظره ي دروني، مستلزم چيزي بيش از تنها با خود حرف نزدن است. در آن موقعيت، افکارم را از دست داده بودم و عملاً حس مي کردم که در خلأ غوطه ورم." دون خوان می گوید: شیوه ی درست راه رفتن بهانه است. سالک با جمع کردن انگشتانش ابتدا توجه خود را به بازو جلب می کند، سپس بدون متمرکز کردن چشمهایش با نگاه کردن مستقیم به جلوی خود، مسیری کمانی را که از نوک پا شروع و به افق ختم می شود می نگرد و در این حال "تونال" لبریز از مفروضات می شود. در چنین حالتی "تونال" بدون داشتن رابطه ی مستقیم با عناصر بیرونی وصف پذیر خود، قدرت گفتگو با خود را از دست می دهد و شخص خاموش می گردد راه رفتن به آن شیوه ی خاص "تونال" را اشباع می کند و باعث لبریز شدن آن می شود. می دانی که توجه "تونال" باید به آفریده هایش معطوف باشد و در واقع همین توجه است که در درجه ی اول نظام جهان را می آفریند؛ در نتیجه "تونال" برای حفظ جانش باید مراقب عناصر آن نیز باشد و بویژه باید بینش جهان را بعنوان مناظره درونی تقویت کند و سرپا نگه دارد دون خوان توضیح داد که در این رابطه وضعیت انگشتان اصلا اهمیتی ندارد و تنها مسئله ی قابل ملاحظه این است که چگونه با انقباض انگشتان به طرق گوناگون و غیر عادی توجه به بازوها جلب شود، و مهم شیوه ای است که چشم ها بدون آنکه روی چیز خاصی متمرکز شوند عناصر بیشماری از دنیا را مشاهده کنند بی آنکه تصور روشنی از آنها داشته باشند. او اضافه کرد که در آن حالت چشم ها قادر هستند جزئیاتی را که در دید عادی بسیار زودگذر است را انتخاب کنند.
9- عمل کردن بدون چشمداشت : یعنی عمل کردن بدون بررسی منطقی و عقلانی اعمال و طبقه بندی آنها به صحیح و غلط. عمل بدون واسطه. عمل کردن تنها برای نفس عمل. اين روش براي توقف گفتگوي دروني و خاموشي ذهني مؤثر است. در اين حالت، هدف سالک از عمل کردن، خود «عمل کردن» است، نه عمل براي چشمداشت و پاداش. سالک، با کار بدون عوض، به حقيقت نزديک شده، بلکه به هدف که همان ورود به ناوال و جهان حقيقت است، مي رسد. کودکان، در هنگام بازي، فعاليت هايي انجام مي دهند. آنان در قبال عملکرد خود چشمداشتي ندارند، بلکه صرفاً به خاطر بازي، بازي مي کنند. از اين رو، در آموزه های کاستاندا، مظهر عمل بدون چشمداشت، بازي کودکان است. 8- حماقت اختیاری: براى سالك شكارچى, خوب و بد, ثمربخش و زیانبار, سختى و مرض, توانگرى و فقر فرقى ندارد. هیچ چیز وجود ندارد كه براى او از چیز دیگر اهمیت بیش ترى داشته باشد یا عملى وجود ندارد كه در نزد او برترى داشته باشد, همه این جداسازیها و ارزش داوریها مربوط به حوزه تونال و جهان عادى مى شود. با این حال, سالك مبارز هر عملى را كه برمى گزیند آن را چنان انجام مى دهد كه گویى برایش مهم است. او به ظاهر با مردم همخوانى دارد و با همنوعان خود چنین وانمود مى كند كه به كارهاى خود و ثمربخشى آنها اهمیت مى دهد. و این معناى حماقت اختیارى شمن است. سالك مبارز نخست باید بداند كه رفتارهایش بیهوده است و با این حال, چنان كار انجام دهد و رفتار كند كه گویى این مطلب را نمى داند. شمن در عین بى نامى و بى نشانى و نفى گذشته خویش, تنها حلقه بستگى و پیوندش با دیگران همین جنون اختیارى اوست. او به ظاهر با مردم مى زید و حال آن كه با آنان نیست. به نظر مى رسد كه این ویژگى به سالك آرامش مسرت بخش مى دهد و او را از دغدغه ها و اندیشه در حاصل رفتارها و كردارهاى خود مى رهاند. انسان معرفت پیشه فخر ندارد، مقام ندارد، خانواده ندارد، نام ندارد، وطن ندارد، فقط حیات دارد که باید زندگی کند و تحت این شرایط، تنها پیوند او با همنوعانش همان «حماقت اختیاری» است. "می توان ثابت قدم بود، سخت ثابت قدم، حتی با علم به اینکه آنچه می کنیم بیهوده است. نخست باید بدانیم که کارمان بیهوده است، ولی آن چنان به دنبالش باشیم که گویی نمی دانستیم. این است جنون ساختگی یک ساحر، یا راز دیوانگی مقدس._ دون خوان ماتیوس"
7- شاهد بودن(عدم قضاوت) شاهد بودن یعنی آدم درباره هیچ چیز نمی تواند داوری کند. یعنی با "دیدنی جاودانی" سروکار دارد که معنایش تقریبا هیچ پیشداوری نداشتن است. «در اوایل مسیر خیلی سخت است که سکوت را به عنوان یک تمرین اداره کرد، زیرا به محض اینکه ما عدم حضور افکار را تشخیص دهیم یک صدای موذی ریز برای انجام آن به ما تبریک میگوید. و به این ترتیب حالت سکوت از دست میرود. مشکل زمانی رخ میدهد که شما هدف ساحران را تبدیل به یک ایده میکنید. مفهوم سکوت برای ذهن عادتمند به طبقهبندی شما بسیار حساس است. معلوم است که شما به صورت شنیداری به تمرین نگاه کردهاید،یعنی به عنوان نبودن صدا. اما سکوت در این مورد نیست. چیزیکه ساحران میخواهند سادهتر است. آنها تلاش میکنند که در مقابل پیشنهادات مقاومت کنند، همین و دیگر هیچ. اگر توانستید که خودتان را صاحب ذهنتان کنید و به درستی فکر کنید، بدون قضاوت و یا باورهای نادرست، آنگاه میتوانید بخشی از طبیعتتان را که اهلی شده است لغو نماید، یک پیروزی شگفت. در غیر اینصورت، شما نخواهید فهمید که تمرین در مورد چه چیزی است. یکبار که یاد گرفتیم که چگونه از آنها جلوگیری کنیم، بدون اینکه از آنها ناراحت شویم و یا توجه خاصی به آنها دهیم، فرامین ذهنمان در بخش درونی ما برای مدتی باقی میمانند اما سرانجام آن را ترک خواهند کرد. بنابراین پرسش درمورد رها شدن از آنها نیست بلکه کشتن آنها با خستگی است. _ نقل از کتاب ملاقات با ناوال اثر ارماندو تورز» 6- انتخاب مرگ به مثابه مشاور زندگی: اندیشه و انتظار مرگ, نیرو به ما می دهد, سبب می گردد از رویدادهای کوچک به خشم نیاییم, کمک می کند تا خویشتن را ضابطه مند سازیم و در زندگی انضباط داشته باشیم و به مسائل اساسی توجه و گرایش یابیم. نقل قول از دون خوان خطاب به کارلوس کاستاندا: «مرگ همراه جاودانی ماست. او همیشه در طرف چپ ما به فاصله یک بازوی گشوده قرار دارد و بی وقفه تو را نظاره می کند ... وقتی که بی صبری می کنی کافیست فقط به سمت چپ خود برگردی و با مرگ مشورت کنی. هر چه که بی ارزش و مبتذل است در لحظه ای که مرگ به طرف تو می آید، فراموش می شود... مرگ تنها مشاور با ارزشی است که ما داریم. هر بار که فکر می کنی که هیچ چیز روبراه نیست و تو در خطر نابودی هستی، به طرف مرگ رو کن و از او بپرس که آیا حق با توست یا نه؟ مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه می کنی و هیچ چیز مهم نیست مگر تماس او با تو و سپس مرگت خواهد افزود: من هنوز به تو دست نزده ام! ذهن خود را به روی هر آن چه تو را به مرگت پیوند می دهد، متمرکز کن. بدون کوچکترین افسوس، بدون کوچکترین غم، بدون کوچکترین نگرانی ذهنت را روی این مطلب متمرکز کن که وقت نداری، و بگذار که اعمالت در نتیجه آن انجام شوند، بگذار که هر یک از اعمالت آخرین نبرد تو بر روی زمین باشد. فقط در این شرایط است که اعمالت از اقتدار کامل برخوردار خواهند بود. با اقدام به عمل با علم به اینکه این عمل می تواند آخرین اقدام ما در زندگی باشد، خوشبختی شگفت و درخشانی وجود دارد... کاملا طبیعی است که آخرین عمل یک شکارچی بر روی زمین، شایسته ترین اعمالش باشد... فکر کردن به اینکه تدوامی در اعمال ما وجود دارد فقط موجب بزدلی ما می شود... بزدلی مانع دستیابی انسان به آنچه که برای او مقدر شده است می شود.» از کتاب "سفر به دیگر سو"، اثر کارلوس کاستاندا
نقل قول از کتاب ملاقات با ناوال، آرماندو تورز: « هنگامی که شما احساس میکنید که ذهن جمعی به شما فشار میآورد، و سعی میکند که شما را بر ظواهر دنیا متمرکز سازد، این حقیقت خرد کننده را با خودتان تکرار کنید: « من خواهم مرد، من اصلاً مهم نیستم، هیچکس مهم نیست!» با دانستن اینکه این موضوع تنها چیزی است که مهم است." اگر میخواهید خودتان را بشناسید، از مرگ شخصیتان آگاه باشید. قابل معامله نیست، تنها چیزی است که جداً میتوانید داشته باشید. هر چیز دیگری ممکن است از دست برود، اما مرگ نه، میتوانید آن را به عنوان یک حقیقت نگاهدارید. یاد بگیرید که چگونه از آن برای ایجاد تاثیرهای جدی در زندگیتان استفاده کنید. هنگامی که به مشاورههای مرگ گوش میکنید، خودتان را مسوول زندگیتان بدانید، به این منظور که کارهایتان را با تمامیت (وجود) انجام دهید. خودتان را کشف کنید، بشناسید و به شدت زندگی کنید، مانند زندگی ساحران. این نوع زندگی تنها چیزی است که ما را از خستگی نجات میدهد. یکبار که خودتان را با مرگ میزان کردید، می توانید گام بعدی را بردارید: کاهش باروبنه سفرتان به حداقل ممکن. این دنیا زندان است، و ما باید آن را مانند فراریها ترک کنیم، هیچ چیزی را نمیتوانیم با خودمان ببریم. موجودات انسانی بهطور طبیعی مسافر هستند. پرواز و شناخت افقهای دیگر سرنوشت ماست. آیا شما تختخواب یا میز شامتان را با خودتان به سفر میبرید؟ زندگیتان را هماهنگ کنید!» 5- پذیرفتن مسئولیت تمام اعمال خود به طور کامل: نقل قول از دون خوان خطاب به کارلوس کاستاندا: وقتی انسان تصمیم می گیرد کاری را انجام دهد، باید با تمام وجود آن را بپذیرد و انجام دهد و مسئولیت تمام و کمال آنچه را می کند بپذیرد. کاری که انسان می کند مهم نیست، نخست باید بداند چرا آن کار را می کند و بعد باید انجام دهد. هر چه را که برای انجام آن کار لازم است ، بدون کوچکترین تردید و کمترین پشیمانی بپذیرد... خود تصمیم گرفتن مهم نیست. هیچ چیز جدی تر از چیز دیگری نیست... در دنیایی که مرگ شکارچی آن است، فرصتی برای تاسف و شک نیست، فقط برای تصمیم گرفتن وقت هست... مسئولیت تصمیمی را پذیرفتن یعنی آماده بودن برای مردن در راه آن تصمیم... هیچ تصمیم کوچک و بزرگی وجود ندارد، مگر تصمیم هایی که در برابر مرگ گریزناپذیرمان می گیریم. از کتاب "سفر به دیگر سو"
نقل قول از کتاب ملاقات با ناوال، آرماندو تورز: «پذیرفتن مسولیت زندگیتان یک آنومالی است، تخطی از قانون است، یک حالت هوس خارج از معمول است، یک نبرد که کل زندگی شما را به مبارزه دعوت میکند. تنها پروسهای است که انرژیتان را بازسازی میکند. نمیدانم آیا این جزییات را میفهمی: شناخت خویشتن، قصد مبارزان است. هیچکس نمیتواند آن را برای تو قصد کند!»
4- از دست دادن اهمیت شخصی: نقل قول از دون خوان خطاب به کارلوس کاستاندا: "تو خودت را جدی می گیری. تو در خیال خود وحشتناک مهم هستی، این طور است و این باید عوض شود! تو آنقدر مهمی که به خودت اجازه می دهی وقتی اوضاع خلاف میل توست، بگذاری و بروی. تو آنقدر مهمی که به نظرت طبیعی است که از همه چیز احساس ملال کنی. شاید گمان می کنی که این نشانه ی یک شخصیت قوی است؟ نه مسخره است! تو ضعیفی، تو خودپرستی... تو در تمام زندگی ات هیچ کاری را به اتمام نرسانده ای و دلیلش هم همین اهمیت فوق العاده ای است که برای خود قائل می شوی... خود را مهم شمردن چیزی است که باید رهایش کرد، درست مثل تاریخچه شخصی... تا هنگامی که تو معتقد باشی که مهمترین چیز عالم هستی، نخواهی توانست دنیای اطرافت را واقعا دریابی. مانند اسبی خواهی بود با چشم بند، فقط خودت را خواهی دید، جدا از همه ی عالم... برای شروع می توانی هنگام چیدن یک گیاه، با آن مثل یک موجود زنده رفتار کنی و با صدای بلند و محبت آمیز از او عذرخواهی و تشکر کنی و به او اطمینان بدهی که تو نیز روزی غذای او خواهی شد. این کار باید برایت آنقدر عادی شود که در حضور دیگران نیز بتوانی آن را انجام دهی._ از کتاب سفر به دیگر سو"
"خودبزرگ بینی بزرگترین دشمن ماست. فکرش را بکن، چیزی که ما را ضعیف می کند، احساس رنجش نسبت به کردار و سوء کردار همنوعان ماست. خودبزرگ بینی ما سبب می شود که بیشتر ایام زندگی مان را از کسی رنجیده باشیم. بینندگان جدید توصیه می کنند که کوشش سالکان باید در جهت ریشه کن ساختن خودبزرگ بینی باشد. من از توصیه پیروی و کوشش بسیار کردم که به تو نشان دهم ما بدون خود بزرگ بینی آسیب ناپذیر هستیم... در فهرست استراتژیک یک سالک مبارز، خودبزرگ بینی تنها چیزی است که انرژی زیادی را می گیرد. به همین علت باید آن را از خود دور کنیم... بینندگان زمان فتح، این استادان بی چون و چرای کمین و شکار کردن، موثرترین استراتژی را ساخته و پرداخته کرده اند. این استراتژی شش رکن دارد که بر یکدیگر تاثیر می گذارند. پنج رکن آن را نشانه های سالکی می نامیم: خویشتن داری، انضباط، شکیبایی، زمان بندی و وقت شناسی، و "اراده". ششمین رکن و احتمالا مهمترین آنها متعلق به دنیای بیرون است و "خرده ستمگر" نامیده می شود(خرده ستمگر در آیین تولتک ها به کسی گفته می شود که مدام ما را آزار می دهد و به ستوه می آورد ولی نادانسته روح ما را آبدیده می کند و به ما درس رهایی را می آموزد البته به این شرط که از پنج رکن استراتژی سالکان پیروی کنیم )... اشتباه یک آدم معمولی در برخورد با خرده ستمگر در این است که بدون داشتن استراتژی با او روبرو می شود. نقطه ضعف وحشتناک انسان های معمولی در این است که خود را زیاده از حد جدی می گیرند. اعمال و احساسات خود را همچون اعمال و احساسات خرده ستمگر مهم می پندازند. برعکس، سالکان مبارز نه تنها استراتژی خوب اندیشیده ای دارند، بلکه فاقد خودبزرگ بینی هستند. آنچه که مانع خودبزرگ بینی آنها می شود این است که فکر می کنند واقعیت تنها تعبیری است ساخته ما..._ از کتاب آتش درون، کارلوس کاستاندا"
نقل قول از کتاب ملاقات با ناوال، آرماندو تورز: «ما مهم هستیم زیرا که ترسیدهایم، و ترس بیشتر خودخواهی بیشتر. در میان تمام هدایایی که دریافت میکنیم، خودبینی ستمکارترین است. آن یک موجود جادویی و روشنبین را به یک شیطان ضعیف، خودبین و زشت تبدیل میکند... خودبینی ما را وامیدارد که کارهای احمقانهای انجام دهیم. به دلیل اهمیت خود، پر از خشونت، حسادت و ناکامی هستیم. به خودمان اجازه میدهیم که با احساس از خود راضی بودن راهنمایی شویم، و با بهانههایی مثل "نباید چیزی باعث نگرانیم شود" یا "چقدر خستهام" از وظیفه شناخت خود فرار میکنیم. در پس تمامی اینها، دلواپسی وجود دارد که ما سعی میکنیم با گفتگوی درونی آن را خاموش کنیم که خود موجب بیشتر احمق و کمتر طبیعی جلوه کنیم. به یاد داشته باشید که خودبینی خائن است، میتواند خود را در پس انسانیت بینقصی جلوه دهد، زیرا هیچ عجلهای ندارد. پس از سالها تمرین، به کمترین غفلتی نیاز دارد، یک اشتباه کوچک – و دوباره آنجاست، مانند یک ویروس که خاموش مانده و یا شبیه به قورباغههایی که برای سالها زیر ماسه بیابان میمانند، و با نخستین قطره باران از خواب بیدار میشوند و دوباره فعالیت میکنند. خودبینی کشنده است، جریان سیال انرژی را متوقف میسازد و این خیلی کشنده است. هنگامیکه یک مبارز یاد گرفت که چگونه آن را دور بیاندازد، روحش رها و شادمان مانند یک حیوان وحشی از قفس بیرون آمده و آزاد میگردد. با راههای گوناگونی میتوان با خود بینی مبارزه کرد، اما پیش از هر چیز باید دانست که آن وجود دارد. اگر شما ضعفی دارید و آن را تشخیص دادهاید، نیمی از کار صورت گرفته است! بنابراین، آن را تشخیص دهید. یک تابلو تهیه کنید و روی آن بنویسید که:«خودبینی کشنده است» و آن را در قابل دیدترین مکان در خانه آویزان کنید. هر روز آن را بخوانید، سعی کنید هنگام کار آنرا بهخاطر داشته باشید، در مورد آن تعمق(meditate) کنید. شاید زمانیکه معنی آنرا در یافتید خود درونیتان آشکار شود، و تصمیم بگیرید کاری انجام دهید. ساحران میگویند که سخن گفتن در مورد خودمان ما را در دسترس قرار میدهد و ضعیف میسازد، اما یاد گرفتن اینکه چگونه ساکت باشیم ما را سرشار از قدرت میکند. اساسیترین بخش دانش این استکه بهگونهای خودمان را تغییر دهیم که زندگیمان را آنقدر غیرقابل پیشبینی کنیم که حتی خودمان ندانیم که چه اتفاقی خواهد افتاد. کارآموز با آگاهی از این موضوع، روابطش را بازسازی میکند. یاد میگیرد که چگونه از آنهایی فرار کند که او را تایید میکنند و به سمت آنهایی میرود که هیچ توجهی به انسانیت ندارند. او به دنبال منتقد میگردد نه چاپلوس. به این ترتیب زندگی جدیدی را شروع میکند، تاریخچهاش را از بین میبرد، نامش را عوض میکند، شخصیت نوینی برای خودش میسازد، و نفس حاضر خاموشش را از بین میبرد. خودش را در موقعیتهایی قرار میدهد که خود واقعیاش وادار به عمل باشد. یک شکارچی قدرتمند دلسوزی ندارد، او به دنبال داشتن هویت در نظر هیچ انسان دیگری نیست. هنگامی که هیچ دلسوزی برای خودمان نداریم، میتوانیم با ظرافت و زیبایی خاموشی و انقراض شخصیمان را مشاهده کنیم.مرگ نیرویی است که به مبارز ارزش و اعتدال میدهد. تنها با دیدن از طریق چشمان مرگ است که میتوانیم ببینیم که ما مهم نیستیم. سپس مرگ میآید که در کنارمان زندگی کند و رازهایش را به ما بگوید.»
در کتاب طریقت تولتک ها از زبان کارلوس کاستاندا می خوانیم که به دستور بانوی تولتکی(زنی که بعد از دون خوان رهبری گروه را عهده دار شده بود) به همراه یکی دیگر از شاگردان دون خوان به نام لاگوردا به کار پیشخدمتی در رستورانی مشغول می شوند. آنها مجبور می شوند بر روی زمین بخوابند و با روزی یک وعده غذا کنار بیایند و انواع محرومیت ها، سختی ها، بدرفتاری ها و اهانت ها را تجربه کنند. آنها حتی آخر هفته ها نیز مجبور به کار بر روی کامیون بودند: در مواقعی که کامیون می راندیم، ما را در گودال خیابانها می انداختند. چه می توانستیم بکنیم؟ بهترین کار این بود که آنها را بگذاریم و برویم... هدف، دوری کردن از تاثیرات احساساتی است که تبعیض ها را سبب می شود. امر مهم این است که عکس العمل نشان نداد و عصبانی نشد. کسی که عکس العمل نشان بدهد از دست رفته است... آدم از دست سگی که گاز می گیرد عصبانی نمی شود، جاخالی می دهد و می گذارد که سگ برود. 3- از بین بردن تاریخچه شخصی: سرچشمه گفتوگوی درونی با تاریخچه شخصیمان تغذیه میشود._ ملاقات با ناوال اثر آرماندو تورز نقل از دون خوان خطاب به کارلوس کاستاندا: بهتر است تمامی تاریخچه شخصی خود را از بین ببریم. زیرا این کار ما را از افکار مزاحم و دست و پاگیر آدم های دیگر خلاص می کند... همه کسانی که تو را می شناسند تصوری از تو ر ذهن خود دارند و تو دائما می کوشی که با اعمالی که انجام می دهی این تصور را تقویت کنی... تو مجبوری دائما تاریخچه شخصی خود را تجدید کنی و به همین منظور هر چه انجام می دهی برای والدینت، دوستان و همکارانت تعریف می کنی. اما اگر تاریخچه شخصی نداشته باشی دیگر نیست هیچ توضیحی به کسی بدهی. دیگران نه از اعمال تو ناراحت می شدند و نه عصبانی. به خصوص هیچ کس نمی توانست بر روی تو اعمال نظر کند... تو باید همه چیز را درباره خودت محو کنی و از بین ببری تا آنجایی که دیگر هیچ اطمینانی باقی نماند، هیچ واقعیتی باقی نماند. مسئله تو در حال حاضر این است که خیلی واقعی هستی. اعمالت خیلی واقعی هستند، خلق و خو و واکنش هایت خیلی واقعی هستند. هیچ چیز را به طور مسلم نپذیر... هنگامی که هیچ چیز را به صورت مسلم و قطعی نپذیریم، همیشه گوش به زنگ خواهیم بود و همیشه آماده رفتن... تو باید شروع کنی به محو کردن خودت... از کارهای ساده شروع کن. مثلا به دیگران نگو که چه می کنی و بعد کم کم افرادی که تو را خوب می شناسند رها کن(چیزی که برای خواننده معمولی به هیچ وجه و اصلا توصیه نمی کنم_مدیر وبلاگ) و بدین ترتیب فضای مه آلودی را در اطراف خود خواهی آفرید. از کتاب "سفر به دیگر سو" : 2- ترك عادت: برای متوقف کردن گفت وگوی درونی و تمركز دقت مان در ناوال (جهان واقعی) ضروری است. تأكید بر ترك عادت را در عرفانهای مختلف شناخته شده در دنیا می یابیم. حافظ می گوید: از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من / كسب جمعیت از آن زلف پریشان كردم. با این وصف, باید تعریف خاص دون خوان را از ترك عادت و فرقهایی كه با مقصود عرفای ما دارد, در نظر داشت. به نظر دون خوان, چنین خواسته ایم كه زندگی خود را با عادات پیش ببریم و این اساس زندگی عادی و جهان توصیفی (تونال) ما را تشكیل می دهد. این عادات ما را وادار به زندگی یك سان و یك نواختی می كند و ما را در نظم و ترتیبی خاص پای بند می سازد. در نتیجه در همنوعان خود انتظار گونه ای خاص از سلوك و رفتار از ما پدید می آید و این انتظار, سبب می شود كه خود را فرمانبر و پیرو عادتهای خود و خواسته های همنوعان خویش سازیم و از پویش و دگرگونی در شرایط خود باز ایستیم و در پیله ای كه خود بر خویشتن خویش تنیده ایم, گرفتار آییم. این عادت, ما را در تونال به بند می كشد و بین ما و جهان واقعی حجاب می گردد. شرط سلوك آن است كه اندیشه ها و ادراكهای ما از ساختارهای پایدار رها شود, تا جایی برای تازگیها و چیزهای پیش بینی نشده در زندگی مان باز شود; چرا كه عناصر معرفت واقعی پیش بینی ناشدنی اند و این مهم با ترك عادت, به دست می آید. نقل قول از دون خوان خطاب به کارلوس کاستاندا: شکارچی بودن(شکارچی از دیدگاه یک سالک تولتک) فقط تله گذاشتن نیست. شکارچی که هم وزن خود طلا می ارزد اگر شکار را به دام می اندازد به این دلیل نیست که خوب تله می گذارد و یا اینکه عادات شکارش را می شناسد بلکه به این دلیل است که خود عادتی ندارد. برتری بزرگ او در اینجاست. او مانند حیواناتی که تعقیب شان می کند نیست؛ حیواناتی که عادات سنگینی زندگی شان را منظم می کند و زرنگی هایشان را هم می شود حدس زد. شکارچی آزاد، جاری و غیرقابل پیش بینی است._ از کتاب "سفر به دیگر سو" نقل قول از کتاب ملاقات با ناوال، آرماندو تورز: «کمین کردن برای ما طبیعی است، به خاطر ویژگیهای وراثتی حیوانیمان: برای زندهماندن، همه ما رفتارهایی را توسعه دادهایم که انرژیمان را شکل میدهد و به ما کمک میکند تا خودمان را وفق دهیم. با مطالعه این عادات، یک مشاهده کننده با دقت میتواند دقیقاً رفتار یک حیوان یا یک موجود زنده را در هر لحظه پیشبینی کند. مبارزان میدانند که هر رفتاری یک نوع اعتیاد است. مانند مصرف مواد مخدر، رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه؛ تفاوت در شکل عادات است، نه در جوهر آنها. به همین شیوه، هنگامی که فکر میکنیم که دنیا قابل توضیح با منطق است و اعتقادات ما تنها واقعیت موجود هستند، تبدیل به قربانی عاداتی میشویم که ادراکات ما را تیره می کنند و وادارمان میکنند تنها چیزی را که برایمان آشنا است ببینیم. عادات الگوهای رفتاری هستند، که بهطور مکانیکی آنها را انجام میدهیم حتی هنگامی که معقولانه به نظر نمیآیند. برای کمینکننده شدن بایستی خودت را از قیدها آزاد سازی.... از آنجاییکه یک مبارز کمینکننده صاحب اختیار عاداتش است، تمام آثار عادت را از زندگیاش دور انداخته است. او تنها میبایست انسجام انرژیتیکیاش را بازیابد تا بتواند آزاد شود. از این رو او در انتخاب آزاد است، میتواند اشکال مختلف رفتاری را انجام دهد، چه در برابر دیگران انسانها و چهدر مقابل دیگر موجودات هوشمند. نتایج چنین مانورهایی یک شرکت عادتمندانه در اجتماعات نیست، بلکه کمین کردن است، زیرا شامل مطالعه رفتار دیگران هم میشود. آزادی از منطق پیروی نمیکند. هنگامی که یک عادت را ترک میکنی، تمامیت وجودت میلرزد، زیرا افسانه نامیرا بودن را نابود میسازد. با اشاره به مردمی که از سر کار بر میگشتند، به من گفت که: به نظرت آنها چه کار میکنند؟ آنها بیرون میآیند تا دیروزشان را زندگی کنند! غمانگیزترین موضوع این است که احتمالاً تعداد اندکی از آنها از این موضوع آگاه است. هر روز بینظیر است، و دنیا چیزی نیست که دیگران برای ما تعریف میکنند. تصمیم به لغو عاداتی که داری چیزی است که یکبار انجام میشود و برای همیشه. با چنین عملی مبارز تبدیل به یک کمینکننده میشود. از بین بردن عادات هدف مسیر نیست، این تنها یکی از معانی آن است. هدف آگاه بودن است.»
1- بی عملی "قاعده بی عملی این است که دقیقا کار مخالف عادت یا عادتهایی را که داریم انجام دهیم. برای مثال عادتهایی مثل سیگار کشیدن ما را می گیرند و به زنجیر می کشند. در عوض در بی عملی همه راه ها گشوده اند... با بی عملی می توان از شر عادات روزمره خلاص شد و به آگاهی دست یافت. کاستاندا با گفتن این جملات برخواست و شروع به عقب رفتن کرد، با این کار فنی را به یاد آورد که دون خوان به او آموخته بود: یعنی با کمک آینه ای عقب عقب راه رفتن. کاستاندا به ما گفت که برای آنکه این کار را راحت تر انجام دهد، وسیله فلزی کوچکی ساخت(حلقه ای که مثل تاجی بر روی سر قرار می گرفت) و آینه را به آن متصل کرد. بدینسان این کار را تمرین می کرد و دستهایش نیز آزاد بود. مثال های دیگر برای فن بی عملی عبارت بودند از: کمربند را پشت و رو بستن و کفش ها را جابجا پوشیدن. همه این فنون به منظور این هدف است که شخص را از کارهایی که در هر لحظه انجام می دهد، آگاه کند... ویران کردن عادات روزمره امکانی است که ما برای دادن احساسهای جدید به جسم داریم. جسم این را می داند... سپس کاستاندا چند بازی را که تولتک های جوان ساعت ها تمرین می کنند برایمان وصف کرد و گفت: اینها بازی های بی عملی است، بازی هایی که قواعد ثابتی ندارند، رفتار بازیکن پیش بینی نشدنی است و به همین جهت هم باید بسیار دقت کنند. یکی از این بازی ها این است که به رقیب علائم اشتباهی بدهیم. این یک بازی است که در آن باید طنابی را کشید. در این بازی سه نفر شرکت می کنند و به دو دیرک و یک ریسمان نیاز دارند. ریسمان به شکم یکی از بازیکنان بسته می شود و دو بازیکن دیگر باید دو انتهای ریسمان را بکشند و سعی کنند یکدیگر را دادن علایم اشتباهی گمراه کنند. هر دو باید دقت بسیار کنند که وقتی یکی طناب را می کشد دیگری هم همین کار را بکند و بازیکن بسته شده به چرخش نیفتد. فنون و بازی های بی عملی دقت را را توسعه می دهند. می توان گفت که این تمرینها تمرکز دهنده اند، زیرا تمرین کننده را وا می دارند تا از عملی که انجام می دهد کاملا آگاه باشد. کاستاندا خاطرنشان کرد که پیری یعنی آدم در حلقه کامل عادات روزمره حبس شده است."(نقل از کتاب طریقت تولتک ها _ گفتگو با کارلوس کاستاندا).
« بیعملی » یکی از روشهای جمعآوری اقتدار است که در مقابل « عمل » قرار دارد. « عمل » و « بیعملی » همچون سایر کلید واژهها در مکتب دون خوان معنای خاصی را دربر میگیرند . عمل فعلی است که جهان را به گونهای متعارف برای انسان شناسا عرضه میکند . در مقابل ، « بیعملی » فعلی است که ذات و عمق پدیدهها را آشکار میکند . بیعملی روشی است برای « متوقف کردن دنیا » . به تعبیری بیعملی اقدامی است که واقعیت متعارف و مرسوم میان آدمیان را میشکند و آنچه را که حقیقیتر است ، محقق میسازد . مثال بسیار مشخص برای « عمل » ، « نگاه کردن» است ؛ مثال « بیعملی» ، «دیدن» است . یعنی وقتی جهان را به شیوه متعارف و معمولی نگاه میکنیم ، « عمل » انجام میدهیم . در حالی که به هنگام « دیدن » ، « بیعملی » انجام میدهیم. دون خوان آموزش دهنده و معلم کارلوس کاستاندا رویداد تفسیرات نا آگاهانه که با آن دنیا را در جهت بودش دستکاری می کنیم به منزله ی عمل نا آگاهانه ولی فعال می بیند.شرط خاص این عمل استمراری است که با آن این امر را راهبری می کنیم.برای آنکه بودش خویش را سر پا نگاه داریم عملی مداوم لازم است.هر گاه به خویشتن اجازه دهیم که این فعالیت را حتی گاهی اوقات مسکوت بگذاریم آنگاه تداوم دنیای ساختگی ما در خطر است.بدین ترتیب جای شگفتی نیست که ما حتی هنگامی که می خواهیم عنصر خاصی از بودش را دور کنیم از عملمان صرف تظر نمی کنیم. اگر در موقعیتی قرار بگیریم که قطعه سنگ خرد شده ای که بر سر راهمان افتاده است و مانع ادامه رانندگی ما میشود کنار بزنیم به این فکر نمی افتیم که فعالیت خلاقمان را نسبت به این سد به راحتی مسکوت گذاریم و مشکلمان را ریشه کن کنیم بلکه از عمل جدید دیگری استفاده می کنیم تا آن را با وسایل و ابزار خرد کنیم و از سر راه بر داریم.این عمل جدید از نظر کیفی تفاوتی با روشی فعال که ما با آن تخته سنگ را بوجود آورده ایم ندارد. از آنجا که بر خلاف توهم ماست می توانیم آنرا عملی متفاوت به حساب آوریم.طبیعی است که به این ترتیب انرژی خویش را هدر می دهیم.راحت تر است که دست از عمل بر داریم زیرا آنگاه تخته سنگ ما محو می شود.دون خوان این عمل نکردن را بی عملی می داند. یک فرزانه می داند که سنگ فقط به علت عمل سنگ است.اگر بخواهد یک سنگ سنگ نباشد تنها کاری که باید بکند بی عملی است. راهگشای اقتدار در عمل نکردن به آن چیزی است که می دانی چگونه با ید به آنها عمل کنی.وقتی درختی را می نگری عادت داری فورا نگاهت را به شاخ و برگ آن بدوزی .سایه ی برگ ها یا فضای بین برگ ها را نمی بینی.با این کار شروع کن که بر سایه ی برگ های یک شاخه تمر کزکنی و کم کم به کارت ادامه بده تا تمام درخت را در پیش چشم داشته باشی ولی نگذار نگاهت روی برگها برگردد. بی عملی به مفهوم کاری نکردن، مطلبی است که با آن آشنایی داریم فنی است که دون خوان به منظور آمادگی توصیه می کند.بایستی ادراکمان را کاملا دگرگون کنیم و هدفدار تغییر دهیم. به سایه ی تخته سنگ بنگر .سایه همان صخره است و با این وجود نیست.نگریستن به صخره برای آنکه ببینیم صخره چیست عمل است ولی نگاه کردن به سایه ی آن بی عملی است. گمان اینکه سایه ها صرفا سایه اند عمل است.این اعتقاد احمقانه ای است .از این زاویه به مطلب فکر کن در دنیا هر چیزی بیش از آنچه که هست می نماید.این مطلب در مورد سایه ها هم صدق می کند.در واقع عمل ماست که سا یه ی آنها را می سازد. مزیتی که سالک بر انسان عادی دارد همین است.فرد عادی مقید است که بداند امور درست هستند یا نادرست ولی سالک چنین نیست. فرد عادی در برابر چیز هایی که می داند راست نیستند رفتار بخصوصی دارد.اگر بگویند چیزی درست است دست به عمل می زند ولی اگر چیزی درست نباشد زحمت عمل کردن به خود نمی دهدا به آنچه می کند اعتقاد ندارد. بر عکس سالک در هر دو مورد عمل می کند.اگر چیزی درست باشد در جهت عمل اقدام به عمل می کند و اگر درست نباشد باز هم دست به عمل می زند ولی در جهت بی عملی. برای درک بهتر این دو کلید واژه ، نقل قولهایی از کتابهای مختلف کاستاندا ذکر میکنم : - دون خوان: این تخته سنگ به علت عمل تخته سنگ است...عمل آن چیزی است که موجب می شود تخته سنگ، تخته سنگ باشد.عمل آن چیزی است که از تو، تو را و از من، من را می سازد..این سنگ سنگ است به دلیل تمام چیزهایی که می دانی می شود با آن انجام داد...دنیا دنیاست زیراعمل مربوط را می شناسی که آن را اینگونه کند.اگر عمل مربوط به آن را ندانی دنیا به گونه ای دیگر است. -انواع بیعملی هائی كه دون خوان به کاستاندا یاد داده: از بین بردن گذشتـهشخصی، از دست دادن خودبینی، از بینبردن عادات روزمره و غیره.
"پایه و اساس ساحران برای انجام چنین رفتاری(بی عملی) سکوت درونی است، وجود سکوتی که برای چیزی به نام توقف دنیا نیاز است تنها میتواند از تماس مستقیم با حقیقت بزرگ درونمان سرچشمه بگیرد: اینکه ما همه میرویم تا بمیریم! یک روش ایمن برای رسیدن به سکوت درونی بیعملی است، یک فعالیت که ما با ذهنمان برنامهریزی میکنیم اما اثرش خاموش سازی افکارمان است هنگامی که جریان دارند. دون خوان این نوع تکنیک را پاک سازی یک خار با دیگری مینامید.... توضیح داد که یک نمونه از بیعملی گوش دادن در تاریکی است، که عملکرد حسهایمان را تغییر میدهد و فرمانی را که ما را وامیدارد بهمحض اینکه چشمهایمان را میبندیم بخوابیم. همچنین، گفتوگو با گیاهان، ایستادن روی سر، به عقب راه رفتن، مشاهده سایهها و فواصل یا فضاهای میان برگهای درختان. یک بیعملی که خیلی زیاد تمرین شده باشد پس از مدتی تبدیل به عمل میشود و قدرتش را از دست میدهد. _ ملاقات با ناوال، آرماندو تورز" [ دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ ] [ 12:9 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||