|
لبخند بزن لحظه ها را دریاب
| ||
|
امروز برام روز خوبی نبود . از همون دم صبح که با یه کابوس از خواب پریدم می بایست این حدس رو میزدم . از صبح هم به دنبال دو سه کار اداری و شخصی بودم که تا ظهر هر چی تلاش کردم هیچ کدوم به نتیجه نرسید . عصری هم که ضربهی روحی و عاطفی دیگری بهم وارد شد . آخرین خنگی هم که تازه زدم این بود که قهوه ام رو گذاشته بودم روی گاز و خودم توی حیاط روی تخت معروفم نشسته بودم و مشغول خواندن ترانهی آی ستاره سر زد و بیدار بودم کنار رخنهی دیوار بودم خروس نامراد بانگ سحر زد هنوزم انتظار یار بودم (به سبک دزفولی خوانده شود) که ناگهان احساس کردم از توی خونه بوی دودی به مشام میرسه و چشمتون روز بد نبینه قهوه سوخت و کتری ذوب شد و بو و دود بعد یه ساعت هنوز از بین نرفته .. گلایه و غر زدن را به کناری نهاده و ادامه اواز خوانی به سبک لری را ادامه میدهم
در دروازتون جویبار آو بود لیلا صبحی که آمدم چشمت به خواو بود لیلا سر و روی سفیدت ، دست کشیدم لیلا تمام استخوانت صاف تو بود لیلا همه با یار خود یک جفت و ریشه لیلا من و تو روزگار چون سنگ و شیشه لیلا [ سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ ] [ 22:25 ] [ گنگِ خواب دیده ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||