لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

ای کاش باران ببارد_بارانی که همه را باخود ببرد

FTA

می گویند که از پاییز برایمان بگو ؛ چشم های ما خسته است. می گویند که زندگی را برای ما به نقش بکش؛ ما از دیدن آن محروم شده ایم.می گویند که حال و هوای زنده بودن را برای مان تفسیر کن ؛ ما آن را اشتباه یاد گرفته ایم. در این جا همه چیز خواسته است و خواسته. کسی نه به تو فکر می کند نه به حال تو. نه به چشم های تو ونه به روان تو.

آن ها از من معنای زندگی را می خواهند.بی تو به آن ها چه بگویم! آن ها از من حال و هوای پاییز را می پرسند ، بی تو به آن ها چه بگویم! آن ها از من دید و تصورم را می خواهند بی تو به آن ها چه بگویم! دست به دامان دروغ و بهتان شوم !؟ یا که نه ، امید وار باشم که می آیی و زندگی را به من نشان می دهی!

کاش جواب سوالم را با کبوتری به سویم روانه می کردی، اینگونه زودتر از همه چیز با خبر می شدم. خودم که بار طاقت را به دوش کشیده ام اما فریاد های مردم در سرم زوزه می کشند. خودت می دانی که طاقت من کمتر ازآن است که چشم هایم به زبان برخیزند. اصلا بگذار به دروغ برایشان زندگی را به تصویر بکشم کسی که متوجه نمی شود.آنقدر حواسشان به خودشان و سردرگمی هایشان گرم است که حرف های من را نمی فهمند.تنها کلمات را برای آرامش قلب های بی قرارشان به سوی خود به دام می اندازند؛ پس فکر نکنم که کسی متوجه تناقص من با حرف هایم شود.

امید را در تک تک کلماتم به سمتشان می فرستم که مگر مرارها کنند.مرا به حال خودم بگذارند و دنیای مرا به دست زمانه.دروغ های رنگین از زمان و مکان به دستشان می سپارم که مگر از شنیدنشان حالشان بهتر شود و مثل همیشه من را یا نه ،هرکس دیگر را به رهایی و تنهایی بسپارند.مطمِنم که جواب می دهد ، این ذات آدمی است . آن را به خوبی شناخته ام. زمانی که آن هارا خواب کنم خودم را از چنگال تیز آن ها نجات می دهم و به گوشه ی تنهایی خودم پنهان می برم.

در گوششان ارام از هوای سرد و خنک پاییز زمزمه می کنم.در چشم هایشان ابرهای نارنجی شکننده را به رقص وادار می کنم.در دست هایشان گوهر اشک ابرهای جاودانه را رها می کنم.در زیر پاهایشان صدای زوزه گرگ هارا به دار می کشم.در دامانشان قاصدک های خشکیده را پهن می کنم. و در گیسوانشان ستارگان چشمک زن خاموش را به بند می کشم.صدای لالایی دریا را برایشان می خوانم.صدای طبیعت را ، صدای تورا. مطمئن هستم که بعد از این همه خیال پردازی برایشان، در رویا های دست نیافتنی خودشان در حال شنا خواهند بود.برای ساعتی هم که شده است لااقل مزه ی شهد را حس خواهند کرد.

زمانی که آنها مرا به دست خودم بسپارند ،آن همان زمانی است که زندگیِ من، رنگ واقعی خودش را به من نشان می دهد.دنیایی که رنگ ولعابی متفاوتی نسبت به گفته هایم دارد.در این دنیای من نه خبری از آسمان قرمز رنگ پاییزی است و نه خبری از بوهای شیرینِ هوس انگیز. نه خبر از رنگ های متفاوتِ گرم و پوشالی است و نه خبری از بوسه های جان گیر ارغوانی است.

در این جا زمان برای من ، بی تو رنگ گذشته را دارد،چه برسد به پاییز و شاعرانه های آن.در اینجا بی تو، تنها ابر های غم زده بی اشک و سرشک است.تنها نوای باریدن را می دهند اما مثل یک طبلی پر سرو صدا و آزدهنده، خالی و پوچ هستند.در این جا شکوفه ی گل ها شب ها را به سختی سپری می کنند که مگر شاید صبح کسی آن ها را تحسین و آفرین بگوید.در اینجا گنجشکان از سرما سر به بالین خود برده اند که نکند به کسی دیگر تکیه کنند ؛همان هایی که در بهار صدای آواز های عاشقانه اشان خواب را از چشمان پف کرده من می گیرند. در این جا بی تو، ماه زندگی ام را آویزان و پژمره، در گوشه ای از این آسمان دورو و مکار، تنها می بینم .در اینجا بادهای سرکش تمام مرا در خود می پیچاند.امیدم را، نفسم را و لبخند های خشکیده ی روی لب هایم را.در این جا همه چیز فرق دارد. من هم فرق دارم.من هم صدای دیگری دارم.چیزهایی که کسی آن ها را نمی بیند یانه حس نمیکند.فقط خودم می بینمشان و خودم....اصلا به گمان من به مردم هم دروغ بگویم و آن ها هم باور کنند، پس خودم چه؟ چه کسی من را در میان این کوله بار ناله های خفه شده می بیند؟چه کسی به من دروغ های شیرین حیات بخش می گوید؟؟؟ تو ! یا نکند خیال تو!!

[ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ ] [ 16:49 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا