لبخند بزن
لحظه ها را دریاب 

ای بازی زیبای لبت بسته زبان را

زیبایی تو کرده فنا فن بیان را

ای آمدنت مبدأ تاریخ تغزل

تأخیر تو بر هم زده تنظیم زمان را

نقل است که در روز ازل مجمع لالان

گفتار تو را دیده و بستند زبان را

عشق تو چه دردی است که در منظر عاشق

از تاب و تب انداخته حتی سرطان را

کافی است به مسجد بروی تا که مشایخ

با شوق تو از نیمه بگویند اذان را

روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد

ترسید که دیوانه کنی نامه‌رسان را

خورشید هم از چشم سیاه تو می‌افتد

هر روز اگر طی نکند عرض جهان را

یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند

آنان که به دستت نسپردند عنان را

بر عکس تو می‌گریم اگر با تو نباشم

تا خیس کنم حداقل نقش جهان را

غلامرضا طریقی

[ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ] [ 16:27 ] [ گنگِ خواب دیده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


حسن پوش
امکانات وب
<

کد هدایت به بالا