وقتی به نقشهی تاریخ نگاه میکنی، ایران نباید وجود داشته باشه؛
اما چرا همچنان هست؟
زمانی که اعراب، تیسفون رو گرفتن و
امپراتوری ساسانی با اون شکوه و جلال
فرو ریخت، سکوتی دویستساله بر لبان
ما نشست که مورخان به اون
دو قرن سکوت میگن؛
اما در اوج ناامیدی
فردوسی برخاست تا زبان فارسی رو از
گزند بیگانگان حفظ کنه.
زمانی که اسکندر مقدونی تخت جمشید
رو به آتش کشید، اون شب هر ایرانی
فکر میکرد که پایان تاریخ فرا رسیده
و ما برای همیشه قراره غلامان بیگانگان
باشیم؛ اما ایرانیان کاری کردن که
جانشینان اسکندر شیفتهی ایران شدن.
زمانی که کابوس مغولها برای این
کشور پیش اومد و در نیشابور و مرو
با سرهای بریدهشدهی مردم، کوه
ساختن، ایرانیان در همون دوران
مولوی، سعدی و حافظ رو به جهان
ارائه دادن.
زمانی که در پایان دوران صفویه، محمود
افغان اصفهان رو محاصره کرد، مردم به
خوردن گوشت سگ و گربه روی آوردن
و پایتخت باشکوه ایران یک ویرانه شد،
اما از دل این هرجومرج، نادرشاه افشار
برخاست که دوباره اقتدار رو به ایران
برگردوند.
وقتی میگیم «ایران، ای سرای امید»
این صرفاً یه حرف قشنگ نیست.
ایرانیان بارها در طول تاریخ، این جمله
رو در عمل با امیدواری به آینده ثابت
کردن
. در چنین آبوخاکی، سزا نیست
که امیدمون رو به آینده از دست بدیم.
کافیست به پدران و مادرانمون در
قرون گذشته نگاه کنیم. ما از خون و از
تبار همان انسانها هستیم.
نور همیشه راهش رو باز میکنه از دل تاریکی
کافیه طاقت بیاری